در مدح شاهنشاه عصر خلد الله ملكه
كوهسار و باغ چون سيم سپيد * شد زمردگونه و ياقوترنگ
ريخته اشكوفه اندر سبزهزار * چون سپاه روم اندر خيل زنگ
برق اندر خنده بىشادى و صلح * ابر اندر گريه بىآشوب و جنگ
آسمان گويى چو دريايى بود * ميغها در آن شناور چون نهنگ
چون صف خدام شاهنشه به بار * بر فلك پرنده صفهاى كلنگ
ناصر الدّين ناصر دين إله * خسرو داناى بافرهنگ و هنگ
و له
رفتند رواحل و قوافل * بستند بر اشتران جلاجل
بر دشت عيان بسى هوادج * در قفر روان بسى رواحل
پوشيده به كلهها مراكب * بنهفته به حلهها محامل
چون حجلهء رنگرنگ خاتون * چون خيمهء زرنگار هرقل
محمل چو سمارى از بر شط * واشوفته شط ز موج هايل
گه ساكن و گاه گشته سابح * گه قايم و گاه گشته مايل
ديدم سحر از بر طللها * بر جاى موارد و مناهل
مىرفته و جام مانده بر جاى * حى رفته و بار مانده بر دل
بر جاى اباعر از نجايب * بر پاى اثافى از مراجل
بنشسته به جاى خيمهها خاك * واكنده درون حوضها گل
عارى ز سوارب آن مسارب * خالى ز اغانم آن عواقل
خاموش ديار و خفته ارباع * نه مرد جواب و مرد سايل
ارماد فشانده بر مطابخ * اوتاد فكنده در منازل
نه هيچ نديم و هيچ ياور * نه هيچ قرين و هيچ كافل
ياد آمدم از ديار و ياران * آن خوبرخان خوششمايل