بدان آشفته ميغ اندر ز رعد و برق هر ساعت * فلاخنهاى زرتار است و راند كف داودش
نيارامد همى هدهد ز سجده هيچگه گويى * رسيد از شهر بلقيس و سليمان است مسجودش
يكى نامه به سر دارد يكى جامه به بر دارد * كه مشكين خاتمه و عنوان و رنگين تارش و پودش
ازين نامه برافشاندن وزين قصه فرو خواندن * وصالى هست منظورش مقالى هست مقصودش
خداوندى و دانايى هنرمندى و بيغايى * كه دانا بود و بينا بود بر مولود مسعودش
هماره يسر بنموده به قوم او هرچه ميسورش * هميشه جود فرموده به خلق از هرچه موجودش
رميده است از جهان طبعش جهان زان خوانده مخدومش * رهيده است از حسد جانش خدا زان كرده محسودش
مدار آسمان باشد عيان از قدر مرفوعش * شعاع آفتاب آمد نهان در ظل ممدودش
همى تا بدر تابان را نمىخوانند خورشيدش * همى تا لعل رخشان را نمىگويند جلمودش
همى تا جسم فربى را نبايد خواند مه رويش * همى تا چشم اعمى را نشايد گفت مرمودش
ذرور نور در چشمش لطيف روح در جسمش * عقيله عقل معشوقش عفيفه عفو مقعودش
تنى گر غير او خواهد هوس در دل بود مارش * رخى گر جز به دو باشد هوا در سر شود دودش
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 380
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٣٨٠