تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 380

مساهمون:

ص٣٨٠
بدان آشفته ميغ اندر ز رعد و برق هر ساعت * فلاخنهاى زرتار است و راند كف داودش نيارامد همى هدهد ز سجده هيچ‌گه گويى * رسيد از شهر بلقيس و سليمان است مسجودش يكى نامه به سر دارد يكى جامه به بر دارد * كه مشكين خاتمه و عنوان و رنگين تارش و پودش ازين نامه برافشاندن وزين قصه فرو خواندن * وصالى هست منظورش مقالى هست مقصودش خداوندى و دانايى هنرمندى و بيغايى * كه دانا بود و بينا بود بر مولود مسعودش هماره يسر بنموده به قوم او هرچه ميسورش * هميشه جود فرموده به خلق از هرچه موجودش رميده است از جهان طبعش جهان زان خوانده مخدومش * رهيده است از حسد جانش خدا زان كرده محسودش مدار آسمان باشد عيان از قدر مرفوعش * شعاع آفتاب آمد نهان در ظل ممدودش همى تا بدر تابان را نمىخوانند خورشيدش * همى تا لعل رخشان را نمىگويند جلمودش همى تا جسم فربى را نبايد خواند مه رويش * همى تا چشم اعمى را نشايد گفت مرمودش ذرور نور در چشمش لطيف روح در جسمش * عقيله عقل معشوقش عفيفه عفو مقعودش تنى گر غير او خواهد هوس در دل بود مارش * رخى گر جز به دو باشد هوا در سر شود دودش