تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 378

مساهمون:

ص٣٧٨
در نهان اندر شعارش بود از ثوبى خشن * در شبان اندر غذايش بود از نانى سبوس آن شنيدستى كه چون بنمود هارون جهود * هين بيا بشنو كه چون كرد است مأمون مجوس چون سگان آن حيز و همچون روبهان آن حيله‌ور * كرد نزدش خاك‌بوسى بود پيشش چاپلوس كه بيا سر باش و بر دو پاى او بنهاد سر * كه بيا شه باش و بر دو دست او برداد بوس كام كام توست بردار اين دُرّست و آن گهر * نام نام توست بر زن اين زرست و آن فلوس گفت من سردار جانم چند بر من اين فسون * گفت من سلطان دينم از چه بر من اين فسوس عالم استم در برم زامال تو واضح خبر * آينه استم در دلم ز افعال تو لايح عكوس زن خيالى زن همى در نذرها باشد خلوف * طفل‌خويى طفل اندر عهدها باشد عكوس تو مرا زين كين كنى در اين نفس يا آن نفس * طعمهء ريب المنون و عرضه حرب اللبوس من تو را دانم كه اندر اين جهان و آن جان * از ازل ز اهل عقوقى در ابد ز اهل نحوس راست فرمود و چنان شد لعن بر آن پايمرد * راى بنمود و همان بد واى بر آن دست‌بوس آخر آن زن خوى زاد و بچّه‌هاى زشت زاد * خود نمىدانست چون هم قحبه بود و هم قموس