تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 379

مساهمون:

ص٣٧٩
آن زمان داند كه پيشش از حميم آرند كاس * آن زمان فهمد كه بر وى مارها گيرند كوس

در مدح نواب عباس ميرزا منظوم كرده

چرا به نسرين بنهاده‌اى ز عنبر داس * چه كرد خواهى كز اين دلم قرين هراس كسى به نسرين بر داس عنبرين ننهاد * تو بر چه كردى جانا بدين‌طريق قياس اگر بگويى كى كردم آينه برگير * كه رخ سپيد چو نسرين و زلف كج چون داس رخت چو ورد و برت همچو ياس و مىباشد * مرا ز ورد تو درد و مرا ز ياس تو ياس همى به دردم دارى از آن رخ چون ورد * همى به ياسم خواهى از آن بر چون ياس چو زهر بدهى زرم چرا برى از كيس * چو زر ببردى زهرم چرا كنى در كاس غمين كنى دلم اى ترك و مىنينديشى * همى ز عدل ملكزاده دادگر عباس چنان گذارد تير از سطبر آهن خشك * كه در زيان نگذارند درزن از كرباس

در تهنيت مولود مسعود شاهزاده مسعود گفته

بهار آمد چو سلطانى و سلطان است معهودش * كه هر سالى كند جشنى براى روز مولودش بسا بسته زمردها ز خاك انگيخت ريحانش * بسا دسته زبرجدها ز تاك آويخت عنقودش احاديث و اقاويل است از دراج و طاوسش * تصاوير و تماثيل است از بادام و امرودش درخت ارغوان دانى بدان ماند كه بنشانى * هزاران لعل رمانى به عمدا از بر عودش كه ريغ ميغ آذارى به چرخ از باد پندارى * گريز خيل جالوت است از طالوت و معدودش
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 379 | رضا قليخان هدايت