آن زمان داند كه پيشش از حميم آرند كاس * آن زمان فهمد كه بر وى مارها گيرند كوس
در مدح نواب عباس ميرزا منظوم كرده
چرا به نسرين بنهادهاى ز عنبر داس * چه كرد خواهى كز اين دلم قرين هراس
كسى به نسرين بر داس عنبرين ننهاد * تو بر چه كردى جانا بدينطريق قياس
اگر بگويى كى كردم آينه برگير * كه رخ سپيد چو نسرين و زلف كج چون داس
رخت چو ورد و برت همچو ياس و مىباشد * مرا ز ورد تو درد و مرا ز ياس تو ياس
همى به دردم دارى از آن رخ چون ورد * همى به ياسم خواهى از آن بر چون ياس
چو زهر بدهى زرم چرا برى از كيس * چو زر ببردى زهرم چرا كنى در كاس
غمين كنى دلم اى ترك و مىنينديشى * همى ز عدل ملكزاده دادگر عباس
چنان گذارد تير از سطبر آهن خشك * كه در زيان نگذارند درزن از كرباس
در تهنيت مولود مسعود شاهزاده مسعود گفته
بهار آمد چو سلطانى و سلطان است معهودش * كه هر سالى كند جشنى براى روز مولودش
بسا بسته زمردها ز خاك انگيخت ريحانش * بسا دسته زبرجدها ز تاك آويخت عنقودش
احاديث و اقاويل است از دراج و طاوسش * تصاوير و تماثيل است از بادام و امرودش
درخت ارغوان دانى بدان ماند كه بنشانى * هزاران لعل رمانى به عمدا از بر عودش
كه ريغ ميغ آذارى به چرخ از باد پندارى * گريز خيل جالوت است از طالوت و معدودش