هم در مدح خاقان مغفور گويد
بهار و باده و نوروز و عرصهء گلزار * فروغ لاله و بوى گل و هواى بهار
نشاط آرد خاصه كه بهر چيدن گل * چمند عاشق و معشوق مست در گلزار
همى ز خاك برويد به جاى لاله عقيق * همى ز ابر بريزد به جاى ژاله عقار
اگرنه چون من دلداده ابر آذارى * چرا دمى به دل اندر نه صبرش و نه قرار
ز كام آتش ريزد چو مىبخندد سخت * ز چشم لؤلؤ بارد چو مى بگريد زار
يكى بساط بگسترده باد فروردين * كه باغ و راغ و در و دشت ازوست پرزنگار
ز مشك داده در آن بوى و از عبير طراز * ز لعل كرده در آن پود دُرّ و ز زمرد تار
به دو نهاده ز لاله هزار جام شراب * به دو نموده ز ژاله هزار در نثار
هزار تخت در آن بر فراخت از گلبن * هزار شمع در آن برفروخت از گلنار
ز يك طرف چو وشاقان ز بيد كرده گروه * ز يك طرف چو غلامان ز سرو كرده قطار
تو گويى آنكه چمن را از آن چنين آراست * كه شاه غازى بر رسم عيد بدهد بار
در مدح فاضل كامل اديب اريب خليق وفيق ابو القاسم خان فروغ عم خود گفته
نغزتر امسال خرامد بهار * كشتر و دلكشتر و خوشتر ز پار
هين گل و هان سنبل و نك لالهاش * قافله در قافله و باربار
قافلهها بار فروريختند * بر سر شخ و كمر كوهسار
حاصل عمان و بدخشان بريخت * بر سر گلزار و لب جويبار
كوه و در و دشت و دمن يكسره * كرد زمرد بر و ياقوت سار
دشت نهان است به نيلىپرند * كوه درون است به لعلى خمار
گويى ياقوت و زبرجد شده است * ريخته و بيخته در لالهزار
نارونان بر طرف آبگير * چتر به سر برزده طاوسوار
بيدبنان خيمه برافراخته * بر طرف جوز يمين و يسار
شاخ شكوفه چو يكى نوعروس * كرده ز الماس به ساعد سوار
ابر بهارى ز فراز سرش * لؤلؤ ناسفته نمايد نثار