تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 371

مساهمون:

ص٣٧١
چنان چون عقد گوهر بگسلاند * به عمدا كس فراز صفحهء زر دل اندر بر بسان طفل نالان * كه در مهد افكنيش از هجر مادر ميان آب و آتش خفته بودم * كه چشمم آبدان بد سينه مجمر همه هركس مرا در آب مىديد * كه آب اندر عيان بد نار مضمر شبى تارى كه گفتى روى گيتى * به قيراندوده است از اصل داور چو جان كافران تاريك و تيره * چو روى زنگيان زشت و مكدر عجب آمد مرا زان شام تارى * وزان هجران تارىتر عجب‌تر نظر كردم بر اين خرگاه اعلى * گلستانى بديدم در برابر تو گفتى بر فراز سبزه‌زارى * ز باد افشانده شد اشكوفهء تر و يا اندر محيط آمد ز هر سوى * هزاران ماهى سيمين شناور معلق گنبدى پيروزه‌گون بود * مغرق گشته از ياقوت و گوهر مجره مىنمود از دور در چشم * چو جوى شير در صحراى اخضر برآمد مشترى ناگه ز مشرق * چنان كز مرغزاران شاخ عبهر ز فرق فرقدان هر لحظه اكليل * همىتابيد چونان تاج قيصر ز مشرق تافت ناگه بدر كامل * چو روشن روى معشوقان دلبر به هردم كز فراز چرخ نيلى * همى رخشان شهاب آمد مكرر گمانم كز ستبرق خيمه‌يى هست * مطنب از هزاران رشتهء زر مرا هردم خيالات عجب خاست * ز سير آسمان و گشت اختر همىگفتم كه يا رب وارهانم * ازين هجران وزين شام مجاور چو اين گفتم به دل ناگاه برزد * خروس صبحدان شهپر به شهپر مؤذن بر سر بام آمد و شاد * برآورد آيت‌اللّه اكبر به گوش آمد مرا الحان مؤذن * چنان كايد به مستان صوت مزمر ز جا جستم مشمر ذيل و بستم * يكى زرينه زين بر خنگ اشقر سمندى شخ‌نوردى خاره‌دردى * هيونى بىستونى كوه‌پيكر خزيده در صطبل و ساخته ران * چريده در بهار و آخته سر