تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 370

مساهمون:

ص٣٧٠
اى رمه ديگر ز گرگ حادثه منديش * گرگ چه يا رد چو شرزه‌شير شبان گشت آن‌همه موران مار طبع بدانديش * سوده همى زير پاى پيل دمان گشت

هم در مدحت حضرت ناصر الدّين شاه خلد الله ملكه

گه نوروز و فصل نوبهار است * جهان را رسم جنت آشكار است پر از مل ساغر هر تلخكام است * پر از گل دامن هر سوگوار است خرام گلرخان بر بوستان است * نشست مهوشان بر لاله‌زار است همه بستان به رنگ آسمان است * همه صحرا چو نقش قندهار است سرود قمريان سروستاه است * نواى بلبلان سبزهء بهار است درخت گل به طرف جويباران * عقيقين‌تاج و لعلين‌گوشوار است به زلف سنبل كوهى شكنج است * به چشم نرگس دشتى خمار است ز بس كاراسته شد باغ و بستان * تو گويى بزمگاه شهريار است فلك خرگه شهنشه ناصر الدّين * كه ملكش از دل‌وجان خواستار است

و له

تركم از زلف سيه چندان چوگان دارد * كه چو گو خاطر يك شهر پريشان دارد گنج ياقوتين دارد ز دو لعل شكرين * وندران گنج بسى لؤلؤ رخشان دارد گرنه گنجى است ز ياقوت و ز لؤلوئى خوشاب * از چه گردش دو سيه‌مار نگهبان دارد راست گويى به پرى ماند زان رو كه همى * روى خود را همى از مردم پنهان دارد تن او نرم حرير است و ليكن چه كنم * كه بدان نرم حرير اندر سندان دارد دست من مىنرسد هيچ به دو زان كه مدام * جاى در خلوت شاهنشه ايران دارد

در مدح قطب السلاطين محمد شاه قاجار طاب ثراه

شب دوشينه از هجران دلبر * نخفتم تا سحر با ديدهء تر سرشك از ديدگان مانند باران * همى مىريخت بر رخسار من بر