تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 367

مساهمون:

ص٣٦٧
كسى نديده حكايت چگونه داند كرد * نخورده مى چه سرايد ز رامش صهبا دروغ گفتم باز از براى چشم بدان * هزار نكته بماندم ز غيرت اعدا يك از هزاران ديد و يك از هزاران گفت * در اوفتاد به دريا كسى كه بهر شنا خمش شوم كه اگر ساز راه راست كنم * به بانگ قران خلقان گمان برند غنا و گر به كار مديح تو نيك پردازم * خلل فتد همه در كارنامهء شعرا خداى تا به جهان رسم شادى آوردست * دلت به كامروايى قرين شادى ما به راه راستى اندرز ذيل همت تو * نه پاى من به خلاف و نه دست من به خطا بر اين دعا و ثنا بر زبان چرخ و زمين * هميشه آمنا و هماره صدقنا ز عز مدح تو پيوسته بر جبين خرد * چو غرهء غرا باد اين قصيدهء غرا

در تهنيت بهار و منقبت حضرت محمد مختار رسول الله صلى الله عليه و آله عرض كرده

تعالى اللّه در و دشت است گردونها و اخترها * كه گردونهاست بستانها و اخترهاست عبهرها بهار است و به باغ اندر گل و سبزه است سرتاسر * همه سرشان به افسرها همه برشان به زيورها همى مرغان پديد آرند الحانها و دستان‌ها * همى گلها برآرايند محضرها و مخبرها به پيش هريك از مرغان سحرگاهان همىگويى * ستادستند غلمانها گشادستند دفترها ز يك دفتر همىگويند از فرهاد و خسروها * ز يك محضر گهى خوانند از شيرين و شكرها گهى طاوس بطرازند از سوسن به واديها * گهى كاووس بنشانند از نسرين به منظرها