تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 365

مساهمون:

ص٣٦٥
قدر من هيچ ندانى تو و غيرت نبرى * كه به اغيار سپارى و كنى خوار مرا يوسف عهدم و افتاده به زندان وفا * كه همى سجده برد ثابت و سيار مرا آهويى كردم و اشكار تو گشتم به خطا * ور نه خود شير نتاند كند اشكار مرا من كه خورشيد به ديدار ز ره مىبردم * عجب از راه ببردى تو به گفتار مرا تو نبودى كه چو دست از بر زلفم بزدى * شاد گشتى كه بود مشك به خروار مرا تو نبودى كه به رويم چو نظر مىكردى * گه چو مه خواندى و گه‌گه گل بربار مرا تو نبودى كه چو بر پا شدمى بهر خرام * سرو مىخواندى در قامت و رفتار مرا تو نبودى كه براى خطوخال رخ من * غزلكهاى نكو گفتى هموار مرا من نبودم كه به تو عربده‌سازان گفتم * كه مكن ياد به شعر اندر بسيار مرا پس چرا بر رخم از باغ وفا در بستى * تا همى سبزه دميد است به گلزار مرا سبزه جز در خور گلزار نبود و نبود * از خط سبز به بستان رخان عار مرا خط من مشك و رخم لاله و زلفم چو عبير * زين چنين مايه رواجى است به عطار مرا شرمگين گشتم زان نامه و پاسخ دادم * كه چنين اى بت نوشاد مپندار مرا تو مپندار و مينديش كه دلتنگ كند * خط زنگارت بر صفحهء گلنار مرا رخ تو مجمره‌يى باشد از نار و خطت * همچو مشك و بسوزند بدان نار مرا از حضور تو ولى اينك محروم كند * خدمت درگه سرحلقهء احرار مرا

در مدح فقير مؤلف رضا قلى متخلص به هدايت اين نظم بديع منظم فرموده

چو سير مهر ز سرطان گذشت و از جوزا * به كام شير قدم هشت و گرم گشت هوا چو كام شير جهان گرم شد به طبع و عفن * بلى هواى چنين نى صبا بود كه و با زمين به تير مه اندر زرير رنگ آمد * از آن سپس كه همى بد چو سبزه‌گون ديبا صبا سموم شد آذر فروخت در بستان * ز خاك برد طراز وز آب برد صفا يكى به صحرا بنگر همى كه باد سموم * چو نار تفته به خاكستر آكند صحرا ز بس‌كه گرمى در خاك زاد تابش خور * كسى نيارد كاندر زمين گذارد پا