تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 366

مساهمون:

ص٣٦٦
تمام گوشت بر اعضاى مردمان گويى * عرق شد است و مسامش برون دهد ز اعضا اگرنه ريگ بيابان بر آب تشنه شدى * ز چشمه‌سار بدن خاك مىشدى دريا همىبتابد خورشيد بر زمين چونانك * فراز سر نتواند نظر كند حربا زمين چو آتشى افروخته شد است و فلك * چو دودى از بران و اخترانش اخگرها گمان كنند ز تف هوا كه چرخ اثير * دواسبه سوى زمين تاخته است از بالا شنيده بودم كاتش همى به طبع و سرشت * عصاى خم‌شده را تيروش كند بالا اگر كه راست بود وين سخن درست بود * نكو نظاره كن اندر فراز چرخ و سما كه از چه اين فلك آبنوس گوژ بماند * فراز تفته زمين همچو خم گرفته عصا مگر به سجدهء دربار خواجهء اعظم * غلام‌وار به خدمت نموده پشت دوتا امير نظم و نظام جهان هدايت آن * كه گاه نظم و نظام است در جهان تنها تمام گيتى يك روز گيرد از دانش * تمام عالم يك‌لحظه بدهد از اعطا عنان‌كشيدهء حزم وى است كوه كلان * ركاب‌خوردهء عزم وى است باد صبا چنان به گاه سخا شرمسار مىگردد * كه گويى اينكه گنه مىكند به جاى سخا به عالمى است سمند خيال او تازان * كه گاه‌گاه كشد رخت زين طرف عمدا از آن ز علو به ميدان سفل مىتازد * كه رخش سفلى عاطل نماند ازهرا آيا كسى كه اگر عرض دانش تو كنند * به بحر قلزم تنگ آورد به دو پهنا خدايگانا من بنده لاف فخر زنم * ز تو نه از خود زيرا به توست فخر سزا مگر نداند آنان كه لاف شعر زنند * نسيم گلشن جان بوده نظم و نثر صبا عجب نباشد از من مديح نغز و نكو * كه خاطرم ز ثناى تو برفزود سنا بسش به كار سخن آن كسى كه درگه نظم * تو اوستادش باشى و مر صباش نيا مرا ثناى تو هر روز برفزايد طبع * براستى به تو گويم بدون ريب و ريا از آنكه عالمى آمد وجود تو كز قدر * نهاده است خدا اندرو هزار بنا هزار شهر مسدد در وى و در هر شهر * هزار قصر مشيد همه خوش و زيبا به باغهايش هر سوى نوگل احمر * به راغهايش هر جاى سبزهء خضرا من آنچه ديدم گفتم ثنا و مدحت تو * بگويد آنچه ببيند دو ديدهء بينا
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 366 | رضا قليخان هدايت