تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 364

مساهمون:

ص٣٦٤
خوبان باغ يكسره كردند بهر او * بر رخ طرازها و به بر در حريرها خيمه كشيده نارونان بر مطافها * سايه فكنده بيدبنان بر غديرها هم صلصلان شدند به آوا لبيدها * هم بلبلان شدند به آوا جريرها قمرى چه گفت دوش ندانم ميان راغ * كز زاغها نخيزد ديگر نفيرها كردند بر دمنها نقش و نگارها * شستند از چمنها رنج زحيرها هر سويش از صور چو بهشتى است از زهر * آن باغها كه بود پر از زمهريرها بازارگان شدند ز ديباى هفت رنگ * ويران قفارها كه بدندى فقيرها برگ شكوفه ريخته از بادها به خويد * چونان به قيرگون سلبى قطره شيرها ماند شقايق ايدون بر سبزه آن چنانك * رنگين عقيقها كه نشانى به قيرها وان ميغ لخت‌لخت پراكنده بر فلك * چون بر فراز سفرهء نيلى فطيرها يا خرمن است چرخ گه از ابر و گه ز برق * در خرمنش زنند شررها شريرها وان رعدها ميان پراكنده ابرها * چون كرنايها به صف دار و گيرها گاه از مطر بريخته هر سو گلابها * گاه از شجر ببيخته هرجا عبيرها گل برنشسته بر سر گاه زمردين * چون شهريارها به فراز سريرها چشمان نرگسان بين بر روى گل به مهر * چونان به روى شاهان چشم وزيرها شاخ بنفشه بين به دوزانو نشسته پيش * چون پيش صدراعظم سلطان دبيرها جا كرده است چون خرد اندر دماغها * ره برده است چون ملك اندر ضميرها بهر قوام ملكت ايران گسيل كرد * هر سو سپاه‌ها و به هرجا اميرها هرماهه كرده تازه و هرساله داده بيش * ساز سوارها و سليح دليرها زيراكه خصم دولت اگر جا كند به سنگ * بيرون كشد ز خاره چو موى از خميرها پاسش هماره گويى در مرغزار ملك * چون شير شرزه دارد هر سو نخيرها بىكبرتر نبينى از وى به صد قران * هم در صغيرها و هم اندر كبيرها از رحمتش بدستى خرم بهشتها * وز هيبتش بدستى سوزان سعيرها

و له ايضا فى المديح

نامه‌يى دوش رسيد از بر دلدار مرا * كه همى چند گذارى بر اغيار مرا