خوبان باغ يكسره كردند بهر او * بر رخ طرازها و به بر در حريرها
خيمه كشيده نارونان بر مطافها * سايه فكنده بيدبنان بر غديرها
هم صلصلان شدند به آوا لبيدها * هم بلبلان شدند به آوا جريرها
قمرى چه گفت دوش ندانم ميان راغ * كز زاغها نخيزد ديگر نفيرها
كردند بر دمنها نقش و نگارها * شستند از چمنها رنج زحيرها
هر سويش از صور چو بهشتى است از زهر * آن باغها كه بود پر از زمهريرها
بازارگان شدند ز ديباى هفت رنگ * ويران قفارها كه بدندى فقيرها
برگ شكوفه ريخته از بادها به خويد * چونان به قيرگون سلبى قطره شيرها
ماند شقايق ايدون بر سبزه آن چنانك * رنگين عقيقها كه نشانى به قيرها
وان ميغ لختلخت پراكنده بر فلك * چون بر فراز سفرهء نيلى فطيرها
يا خرمن است چرخ گه از ابر و گه ز برق * در خرمنش زنند شررها شريرها
وان رعدها ميان پراكنده ابرها * چون كرنايها به صف دار و گيرها
گاه از مطر بريخته هر سو گلابها * گاه از شجر ببيخته هرجا عبيرها
گل برنشسته بر سر گاه زمردين * چون شهريارها به فراز سريرها
چشمان نرگسان بين بر روى گل به مهر * چونان به روى شاهان چشم وزيرها
شاخ بنفشه بين به دوزانو نشسته پيش * چون پيش صدراعظم سلطان دبيرها
جا كرده است چون خرد اندر دماغها * ره برده است چون ملك اندر ضميرها
بهر قوام ملكت ايران گسيل كرد * هر سو سپاهها و به هرجا اميرها
هرماهه كرده تازه و هرساله داده بيش * ساز سوارها و سليح دليرها
زيراكه خصم دولت اگر جا كند به سنگ * بيرون كشد ز خاره چو موى از خميرها
پاسش هماره گويى در مرغزار ملك * چون شير شرزه دارد هر سو نخيرها
بىكبرتر نبينى از وى به صد قران * هم در صغيرها و هم اندر كبيرها
از رحمتش بدستى خرم بهشتها * وز هيبتش بدستى سوزان سعيرها
و له ايضا فى المديح
نامهيى دوش رسيد از بر دلدار مرا * كه همى چند گذارى بر اغيار مرا