592 خضر خراسانى
اسمش ميرزا خضر از معمرين معاصرين و از متوسطين موزونان از غزلياتش اين بيت نوشته شد :
نه اشك است بر چهرهام در وداعش * عرق بر رخ از رفتن جان نشيند
593 خسرو گرجى
از غلامان مملوك حاجى ابراهيم خان اعتضاد الدوله شيرازى مغفور بوده بعد از فتنهء آن ايام و حادثهء آن هنگام چندى به ملازمت اسد اللّه خان ولد حاجى به سر برده در خدمت نواب مستطاب شاهزادهء محمد تقى ميرزا مقررى و جامگى خوار شد مدتى به فراغت زيست و اكنون نيست .
ازوست :
دل از خدنگ تو مجروح گشت و مىترسم * ز مرهمى كه بر او كار نيشتر نكند
594 خادم قيرى فارسى
جوانى بود از اهالى قير و كازرين كه دوبلوكند از قشلاقات و به ملازمت آقا محمد سعيد مشهور به آقا جانى متخلص به سايل روزگار به سر مىبرد و از خوان انعامش زله مىخورد بعد از فوت سايل اظهار موزونيت كرده غزليات به نظم آورد مقارن اظهار قلندرى و نظربازى به جوانى قصابپيشه گلروى مشكينموى به اصغر نام مشهور به عسكر فريفته گشت و به عشقبازى او