تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 356

مساهمون:

ص٣٥٦
گفتم از باده مگر آتش دل بنشانم * شعله زد كورهء دل شيشه و پيمانه بسوخت مهر تو سوخت سراپاى دل شيفته‌ام * شعله زد كورهء دل شيشه و پيمانه بسوخت عجب از گيسوى چون عود تو دارم كه نسوخت * ز آتش روى تو و اين دل ديوانه بسوخت
* * *
دشمن جان من است آنكه دلم مايل اوست * غير من هيچ‌كسى دشمن خود دارد دوست نيست ممكن كه كند يار نكو روى بدى * زان كه هر بد كه كند يار نكوروى نكوست روى او گرچه گرامى است چو به جان در بر من * چه كنم با دل سنگش كه به‌سختى چون روست در شبش نيز ز اغيار نهان بايد كرد * كه چو خورشيد به هرجا كه رود روشن‌روست گر همه تيغ زند شاهد زيبا زيباست * ور همه زهر دهد دلبر نيكو نيكوست هست در فكرت من آنچه تو را در بالاست * هست در چهرهء من آنچه تو را در گيسوست دوست در بر چو نباشد چه شرف دارد عمر * مغز در دانه چو نبود چه بها دارد پوست جنگ و صلحم چه تفاوت كند از جانب يار * من كه يكسان بود اندر نظرم هرچه ازوست