گفتم از باده مگر آتش دل بنشانم * شعله زد كورهء دل شيشه و پيمانه بسوخت
مهر تو سوخت سراپاى دل شيفتهام * شعله زد كورهء دل شيشه و پيمانه بسوخت
عجب از گيسوى چون عود تو دارم كه نسوخت * ز آتش روى تو و اين دل ديوانه بسوخت
* * *
دشمن جان من است آنكه دلم مايل اوست * غير من هيچكسى دشمن خود دارد دوست
نيست ممكن كه كند يار نكو روى بدى * زان كه هر بد كه كند يار نكوروى نكوست
روى او گرچه گرامى است چو به جان در بر من * چه كنم با دل سنگش كه بهسختى چون روست
در شبش نيز ز اغيار نهان بايد كرد * كه چو خورشيد به هرجا كه رود روشنروست
گر همه تيغ زند شاهد زيبا زيباست * ور همه زهر دهد دلبر نيكو نيكوست
هست در فكرت من آنچه تو را در بالاست * هست در چهرهء من آنچه تو را در گيسوست
دوست در بر چو نباشد چه شرف دارد عمر * مغز در دانه چو نبود چه بها دارد پوست
جنگ و صلحم چه تفاوت كند از جانب يار * من كه يكسان بود اندر نظرم هرچه ازوست