و له
طرهء يار چو بر عارض گلفام افتاد * اى بسا دل كه ازين سلسله در دام افتاد
نشئه ز اندازه برون امشبم از مى به سر است * چشم مست تو مگر بر طرف جام افتاد
مطمئن خاطر آن كس كه شد آشفتهء عشق * نيكنام آنكه درين مرحله بدنام افتاد
واعظ و مفتى و شيخند گرفتار غمت * اين چه شورى است كه در زمرهء انعام افتاد
رباعى
تا سود به چهره شاخ گل غازهء خويش * افكند به باغ و راغ آوازهء خويش
بنماى بهارا دو رخ تازهء خويش * تا بشناسد بهار اندازهء خويش
590 خرم اصفهانى
ميرزا هاشمش نام ، و از معارف اعيان اين ايام بوده گاهى غزلى موزون كرده از اوست :
بر زبان نام تو دايم بايدم بردن ولى * رشك نگذارد كه از دل بر زبان آرم تو را
* * *
دلم را در غمت كردم ز هر ويرانه ويرانتر * چو ديدم دوست مىدارد دلت دلهاى ويران را
* * *
هر گره كز سر زلف تو صبا بگشايد * دامها از پى صيد دل ما بگشايد
* * *
از خون دلم بست حنا قاتلم امروز * آورد به دست از پس عمرى دلم امروز