اى ترك جفاپيشهء خونريز ستمكار * دارم دلى از جور تو پيوسته در آزار
زلفين تو چون تيرهشب و روز تو خورشيد * اين طرفه كه خور در دل شب گشته بديدار
* * *
سيهزلف مهام ابرى به روى آفتابستى * و يا بر صفحهء گل ريخته پر غرابستى
ندانم اى سيهمو از چهاى وز چيست ايجادت * همىدانم به هر حلقه بلاى شيخ و شابستى
كمند رستمى يا افعى ضحاك جادويى * و يا زنجير بيژن در چه افراسيابستى
گرت زنجير داودى بخوانم نيستى ز آهن * كه بر خورشيد آويزان شده مشكينطنابستى
به روى آتشينرخسار اين ترك كمانابرو * نگونآونگ كردندت مگر ز اهل عذابستى
تو را اژدر بخوانم يا كه افعى دوسر دانم * نه باللّه گوييا پيچانكمند بوترابستى
مگر از داورى آن شه عادل خبر دارى * پريشان زلف جانان كاينچنين در پيچوتابستى
از غزليات اوست
تا شد از دست سر طرهء جانانهء ما * در بر آرام نگيرد دل ديوانهء ما
بام و ديوار براندازم و ويرانه شوم * تا چو خورشيد بتابى تو به ويرانهء ما
منم و گوشهء كاشانهء هجر و شب تار * كاش چون شمع درآيى تو به كاشانهء ما
همه بر باد شد از عشق تو اى سيل عظيم * كشت ما خرمن ما كلبهء ما خانهء ما
و له ايضا
عهد و پيمان بشكست آن بت هرجايى ما * شد به هر محفل و تن داد به رسوايى ما
گيسوان كرد پريشان و مرا حال خراب * شمع هر جمع شد و سوخت شكيبايى ما
در جوانى ز غم لالهرخان پير شديم * رخ نمودند و ربودند توانايى ما
* * *
دل كه بد جاى تو اى دلبر جانانه بسوخت * فكر جاى دگرى باش كه اين خانه بسوخت