تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 355

مساهمون:

ص٣٥٥
اى ترك جفاپيشهء خونريز ستمكار * دارم دلى از جور تو پيوسته در آزار زلفين تو چون تيره‌شب و روز تو خورشيد * اين طرفه كه خور در دل شب گشته بديدار
* * *
سيه‌زلف مه‌ام ابرى به روى آفتابستى * و يا بر صفحهء گل ريخته پر غرابستى ندانم اى سيه‌مو از چه‌اى وز چيست ايجادت * همىدانم به هر حلقه بلاى شيخ و شابستى كمند رستمى يا افعى ضحاك جادويى * و يا زنجير بيژن در چه افراسيابستى گرت زنجير داودى بخوانم نيستى ز آهن * كه بر خورشيد آويزان شده مشكين‌طنابستى به روى آتشين‌رخسار اين ترك كمان‌ابرو * نگون‌آونگ كردندت مگر ز اهل عذابستى تو را اژدر بخوانم يا كه افعى دوسر دانم * نه باللّه گوييا پيچان‌كمند بوترابستى مگر از داورى آن شه عادل خبر دارى * پريشان زلف جانان كاين‌چنين در پيچ‌وتابستى

از غزليات اوست

تا شد از دست سر طرهء جانانهء ما * در بر آرام نگيرد دل ديوانهء ما بام و ديوار براندازم و ويرانه شوم * تا چو خورشيد بتابى تو به ويرانهء ما منم و گوشهء كاشانهء هجر و شب تار * كاش چون شمع درآيى تو به كاشانهء ما همه بر باد شد از عشق تو اى سيل عظيم * كشت ما خرمن ما كلبهء ما خانهء ما

و له ايضا

عهد و پيمان بشكست آن بت هرجايى ما * شد به هر محفل و تن داد به رسوايى ما گيسوان كرد پريشان و مرا حال خراب * شمع هر جمع شد و سوخت شكيبايى ما در جوانى ز غم لاله‌رخان پير شديم * رخ نمودند و ربودند توانايى ما
* * *
دل كه بد جاى تو اى دلبر جانانه بسوخت * فكر جاى دگرى باش كه اين خانه بسوخت
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 355 | رضا قليخان هدايت