تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 352

مساهمون:

ص٣٥٢
به بزم كوه وقار و به رزم سام سوار * به بذل حاتم و يحيى به عدل نوشروان به روز رزم بر اعدا مظفر و منصور * بروز بزم بر احباب باذل و خندان پى اوامرش اندر حريم كاخ صماخ * عقول و جان مترصد به بردن فرمان به فرّ طالع فيروز و عون يزدان بود * كه دشمنان را تن ماند بستهء حدثان فلك ببستى دست مرادشان به قفا * جهان شكستى كاس مرامشان به دهان از آن دنبال دل دارم فغانى * كه شايد جويم از دلبر نشانى به كويت غير بر ما در چنان بست * كه گلچينى به روى باغبانى

587 خاكى شيرازى

نام شريفش ميرزا محمد امين در به دو حال مكسبى داشت بعد از طلب طالب صحبت اصحاب حال شد و به محب عليشاه چشتى رسيد و دل بست و به تصفيهء نفس پرداخت زحمتهاى شاقه را تحمل كرد و از اعادى زحمات بسيار ديد به ملامت تن درداد و ملالت نيافت . چندى هم در عراقين سياحت كرد در قلمرو عليشكر جمعى ارادتش گزيدند ديگرباره به شيراز آمده متوقف شد . علماى عهد محب عليشاه را تكفير و از شيراز اخراج كردند و در حالت خروج مؤلف به خدمتش رسيد پيرى معمر معمم موقر و مكرم بود . على اى حال ميرزا چندى در تكيهء هفت‌تنان خارج شهر صومعه و خانقاه داشت و مكرر فيض صحبتش روزى مىشد . بسيار آزموده و سوخته و پخته و خليق بود در عين فقر ، قناعت و در كمال عجز ، مناعت داشت در اواخر عمر به طهران آمده مدتى بماند تا رحلت نمود . در مقبرهء خارج شهر تهران جسمش مدفون شد و جمعى از مريدانش ازو كرامتها بيان كردند . على الجمله وى خاكى شاه لقب داشت و بر طريقهء حقه ثابت بود . گاهى برحسب ذوق به نظمى مىپرداخت ولى مدون نمىساخت . ازوست :
اى دل اگر دمى ز خودى با خدا شوى * از پاى تا به سر همه نور و ضيا شوى گفتى كز اختلاف جهان نيستم خلاص * هستت خلاص گر به خلافش رضا شوى