تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 351

مساهمون:

ص٣٥١
خسرو يثرب شه بطحا سپهدار عرب * آنكه خاك درگه او خسروان را افسر است

و له ايضا

ز خون كشتگان هر سو زمين چون معدن مرجان * ز گرد مركبان هرجا هوا چون تودهء عنبر ز گرز شير سر گاو زمين را پشت گردد خم * ز بانگ گاو دم شير فلك را گوش گردد كر به‌سان ماهيان سيمگون در آتشين دريا * شناور گردد اندر لجهء خون آبگون خنجر شود از پويهء رخش و صهيل مركبت پيدا * به ميدان لمعهء برق و به كيهان نعرهء تندر
* * *
كوكب بخت مرا از نو ظفر داد آسمان * تا كه كام من از آن رشك قمر داد آسمان عاقبت زان لعل آتشگون گرفتم كام دل * آتشين آه مرا گويا اثر داد آسمان گرچه عمرى در غم لعل مىآلودش مرا * روز و شب خون دل و لخت‌جگر داد آسمان عاقبت با آن بت گل‌چهره در بزم طرب * باده‌يى چون لعلم اندر جام زر داد آسمان

586 خطايى يزدى

اسمش آقا محمد على اصلش از عقداى يزد در جوانى به اصفهان رفته به خدمت جناب امين الدوله عبد اللّه خان وزير خاقان صاحبقران پرداخت چندى نيز در گيلان به‌سربرده پس به يزد آمده بزيست . از اوست : * * *
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 351 | رضا قليخان هدايت