تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 348

مساهمون:

ص٣٤٨

و له

از خم زلف تو گر دل نرهد عيب مكن * نقطه بيرون نتواند شدن از حلقهء جيم
* * *
گر ندارى مهربانى با دل ويران چرا * رو پى تعمير اين ملك خراب آورده‌اى
* * *
ساقيا در جام هشياران ديگر كن شراب * گردش چشمت مرا مست و خراب انداخته
* * *
زاهد اگر تو يك‌زمان سجده برى به كوى او * در همه عمر دانمت ترك نماز مىكنى
* * *
به مژگان چو خنجر چشم آن دلبر كند بازى * بلى چون ترك باشد مست با خنجر كند بازى بجز خالش كه آمد غوطه‌ور در لعل شيرينش * نديدم طفل هندويى كه در كوثر كند بازى
* * *
رخت چون مجمر سوزان و به روى * بود خال سياهت چون سپندى مرا از خنده باشد گريه خوش‌تر * كه گريانم اگر بينى بخندى
* * *
دل كه ديوانهء تو شد چندى * از دو زلفت بر او بنه بندى گر بيازارى از تو خرسندم * چون به آزار من تو خرسندى دوستان با تو بر سر مهرند * گر دل از مهر دوستان كندى زان نشد دل اسير بند كسى * كه به زلف تو داشت پيوندى
* * *
اى كه بر روى چو گل سنبل افشان دارى * خاطر جمع مرا از چه پريشان دارى عين دين است در اسلام به فتوى خرد * كفر زلفى كه تواش رهزن ايمان دارى شانه گر رخنه به زلف تو نيفكنده ز چيست * پاره‌هاى دل عشاق به دامان دارى حلقهء زلف تو چوگان و دل مردم گوى * اى بسا گوى كه در حلقهء چوگان دارى
* * *
چنان از دل برآرم برق آهى * كه در عالم نجويد كس گياهى