تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 345

مساهمون:

ص٣٤٥

غزليات

اى ذكر تو زينت زبانها * لطف تو توان ناتوانها مقصود تويى ز كعبه و دير * ليكن به تفاوت بيانها جز حمد و ثناى تو نخيزد * از كام جرس به كاروانها سر چون كشم از كمند حكمت * اى در كف قدرتت عنانها
* * *
گر نهى بر لبم آن لعل مسيحادم را * بتوانم بدمى زنده كنم عالم را در بهشت رخ خوبت به حقيقت ديدم * دانه‌يى را كه همى راه زند آدم را دل شد از تيغ تو صدپاره به تيرش بنواز * چون زدى زخم دريغ از چه كنى مرهم را

و له ايضا

دل من از خم آن زلف چون كمند گريخت * حذر كنيد كه ديوانه‌يى ز بند گريخت خدنگ ناز تو دانى چرا ز سينه گذشت * چو كرد اين دل صدپاره را گزند گريخت تو جور كردى و ما را ز پيش خود راندى * به اختيار كه گويد مگس ز قند گريخت
* * *
دلم آسوده شد اندر شكن طرهء يار * صيد وحشى به كمند آمد و آرام گرفت
* * *
مگر خيال خدنگت گذشته در دل من * كه پاره‌هاى دل از ديده‌ام به دامان است
* * *
آنكه مى از خم عشق تو به جامش باشد * پادشاهى است كه جمشيد غلامش باشد خواهد ار مرغ دل از دام تو پرواز كند * لذت زخم خدنگ تو حرامش باشد
* * *
ز بس‌كه در غمت از ديده خون ناب رود * نشد كه ديدهء من يك شبى به خواب رود ستاره بار مرا ديد بىرخت آرى * ستاره ديده شود چونكه آفتاب رود شاهد باده اگر در رحم تاك نبود * سر ما در قدم تاك نشان خاك نبود