تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 346

مساهمون:

ص٣٤٦
شيخ اگر گفت بشو خرقه ز آلايش مى * راست فرمود و ليكن ز ريا پاك نبود
* * *
با آنكه از نيروى من زنجير محكم بشكند * زلفت به آسانى مرا هر لحظه در چنبر كشد دارد خيال سركشى خطت ز ياران سر مكش * ترسم فرود آيد سرت وقتى كه خطت سر كشد
* * *
دل كه صدپاره از آن خنجر مژگان افتاد * لخت‌لخت آمد و از ديده بدامان افتاد قابل بزم تو شد غير و مرا بس عجب است * كاهرمن محرم اسرار سليمان افتاد در دل سخت تو آهم نكند هيچ اثر * ور نه صد رخنه ازو در دل سندان افتاد
* * *
هر دل كه در آن زلف گره‌گير تو افتاد * ديوانه شد و لايق زنجير تو افتاد
* * *
من سوى حرم سالك و دل ره‌سپر دير * راه من و دل عشق تو از دير و حرم زد
* * *
تير تو اگر به‌جا نشيند * جز ديدهء من كجا نشيند

و له

زخمى بزن كه از تو شكايت بود حرام * چون زخم ناوك دگرت مرهم اوفتد
* * *
در جهان هرچه بتان مايل جور و ستمند * عاشقان از دل‌وجان طالب اندوه و غمند اى بسا شيخ كه از كفر سر زلف تو روى * از حرم تافته و ساكن بيت‌الصنمند
* * *
دل ديوانهء من قابل زنجير نبود * ور نه هيچ از شكن زلف تو تقصير نبود گوشت آسوده شب از نالهء شبگير نبود * گر گلوگير من آن زلف گره‌گير نبود دعوى معجز عيسى ز چه مىكرد خموش * گر حديثى به لب او را ز دم پير نبود
* * *