تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 343

مساهمون:

ص٣٤٣

مطلع ديگر

الا اى دانهء خالت چو گندم رهزن آدم * دل از زلف تو مستأصل چو صيد از بند مستحكم به حفظ گنج رخسارت دو زلفت چون دو مار آمد * يكى چون اژدر بىجان يكى چون افعى ارقم رخت داود پيغمبر كه از زلفت زره سازد * سليمانى كند حسنت كه دارد از لبت خاتم تو را با زلف چون اژدر چه ياد از موسى عمران * تو را با لعل جان‌پرور چه نام از عيسى مريم بهشت طلعتت را لعل نوشين چشمهء كوثر * بهار عارضت را خط مشكين سبزهء خرم به سعى آمد صفا و مروه در كويت كه كويت را * رخت چون كعبه خالت چون حجر آمد لبت زمزم

و له

در طور لقاى تو موسى وجود من * رب ارنى گويد كايد به جوابش لن مشتاق خدنگ تو در ديده نهد پيكان * هرچند بخواهد جست پيكان تو از آهن در مجلس مشتاقان از شمع جمال تو * پروانهء دلها را يك شعله و صد خرمن گر زنده شود غافل از ياد تو مىميرد * ور مرده كند يادت سر بركند از مدفن از رايحهء بويت در ساحت بستانها * در هاون گل سايند گه عنبر و گه لادن گر باد صبا بويى آرد ز سر كويت * آسوده شود يعقوب از نكهت پيراهن با اينكه ندارد سر در كوى تو سامانى * دل را ز چه شد كويت هم ملجأ و هم مأمن

هم در مدحت حضرت شاه ولايت عليه السلام

دلا شمعى موحد جوى و چون پروانه پروا كن * و گر شمعت بسوزد پر نينديش و نه پروا كن
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 343 | رضا قليخان هدايت