صفايت بايد و پاكى بر ازين خرقهء خاكى * سراپاى وجودت را چو مرآت مصفا كن
ز كاخ قابقوسينت مكان بالاتر است اى دل * مكان بگذار و بالا شو مقام قرب پيدا كن
اگر باغ بقا خواهى ز بستان فنا پر زن * ازين بنگاه تن برخيز و جا در قاف عنقا كن
حقيقت را مجاز آخر پل آمد چون كليم از پا * بشو آلايش نعلين و ره در طور سينا كن
حجاب از ششجهت بردار و بركن چشم كثرتبين * ز نو چشمى كه جز وحدت نمىبيند همان وا كن
مپيما راه خودرأيى كه باشد عين گمراهى * وجود جهل نادان را مطيع عقل دانا كن
و له
هوا چو دشت ختا گشت و دشت ناف غزال * زمين چو خاك ختن گشت و خاك نافهءچين
ز لاله باغ ملمع چو لون قوس قزح * ز ژاله راغ مرصع چو كان در ثمين
چمن ز سرو و سمن شد چو صحف انگليون * زمين ز لاله و گل چون نگارخانهء چين
ز حمل مريم خاك از مسيح طفل نبات * به مهد شاخ برآمد هزار گونه جنين
شكوفه اختر و بستان سپهر و در بستان * عنب ز تاك معلق چو خوشهء پروين
صبا ز نفحه عيان كرد بوى باغ بهشت * زمين به جلوه نشان داد روى حور العين
ز لطف باد ربيع و ز فيض ابر بهار * زمين چو خاك بهشت است و آب ماء معين
* * *
اى ز فهم كنه ذاتت عقل اول عذر خواه * برنيايد طاقت كوه گران از برگ كاه
چون كلام ما عرفنا كت حديث عقل كل * ديگرانت هرچه مىگويند سهو و اشتباه