تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 339

مساهمون:

ص٣٣٩
در ره عشق به مطلوب نپيوست كسى * وين عجب‌تر كه به هركس نگرى در طلب است مردم اى كاش پريشانى زلفش بينند * تا نگويند پريشانى من بىسبب است
* * *
هركه در بازار عشقش غم به شادى مىفروشد * گو بنه سودايش از سر گر نصيحت مىنيوشد رنج بايد برد و سختى عجز بايد كرد و زارى * در صف عشاق نايد هركه استغنا فروشد گر بسر دارى خرد سندان پتك رنج و غم شو * دف ز بىمغزى بود كز دست مطرب مىخروشد عاشق از هر سو به پرسش دلبر از هرجا به جلوه * غرقهء عطشان چرا يك جرعه زين دريا ننوشد بهره كى از شمع وحدت يابد و نور تجلى * هركه بىپروانه چون پروانه در اين ره بكوشد مهر جان با عشق جانان هر دو در يك دل نگنجد * هركه جانان را طلبكار است چشم از جان بپوشد گر نبود عون ملك طبع حكيم از كار ماندى * چشمه آرى از سحاب ار نى مدد يابد نجوشد ناصر الدّين شاه دريادل كه ايوان جلالش * بر سزاوارى به گردون فر رفعت مىفروشد