از لعل و از زبرجد و بهرامن و عقيق * از عنبر و قرنفل و از مشكبان و هيل
آورده از شقايق خروارهاى لاك * و آورده از بنفسج خروارهاى نيل
از گلبنان عمارى لعلين و بسدين * بسته به زمردين شترانى همه جليل
دلبند مهوشانى بىسرمه و خضاب * هم دستشان مخضب و هم چشمشان كحيل
و آيينههاى چينى از چشمهسارها * چون روى مهر و ماه همه صافى و صيقل
وز لاله دلسياه جوانان نيزه ور * استاده بر نظام مرتب به چند ميل
تا خاك راه را بنشانند ز ابرها * آوردهاند آبكشان صدهزار فيل
از سرو مردمان كديور كه بهر كار * بالا كشيده دامن و بر پا نهاده بيل
آورده چار گونه علمهاى رنگرنگ * از كاج و از چنار و سپيدار و از نخيل
هم مطربى چو سارك پيوسته در سماع * هم قاريى چو صلصل همواره در صليل
وين طرفهتر كه شاعركانند مطربانش * كه گفتشان رديف بر دف آمد و دخيل
هم خوشادا خطيبان از بلبلان كه مدح * خوانند بر امير من الفجر الى الاصيل
چون جلوهگر سنانش آجال در نزول * چون ناله ور كمانش ابطال در عويل
بذلى به قدر همت خود در جهان نكرد * گرچه به روزگار نباشد چنو بذيل
زيراكه بخشدار دوجهان را به سايلى * بازش به پيش همت و الا بود قليل
گرز گرانش مركز ثقل عناصر است * كآمد خفيف با او هرچ آن بود ثقيل
در مدحتش خفيف و قصير است بحر شعر * ور خود مديد را بفزايند بر طويل
تيغش نعوذ باللّه با طبع صاعقه است * كالا كفى رماد نماند از تن قتيل
در مواعظ و نصايح گويد
بگذار جهان را و مجو نعمت فانيش * گر نيك بدانيش به يك جو نستانيش
يكتن نبرد گنج كه در رنج نيفتد * اف باد براين دنيى و بر نعمت فانيش
گيتى است يكى دفتر ديرين كه نبينى * جز رنج در و هرچه سراپاى بخوانيش
مارى است كه از زهر بياكنده همه تن * هشدار كه نفريبدت اشكال عيانيش
پيدا چو عروسى است فريبنده و زيبا * زنهار كه جانكاه عجوزى است نهانيش
كو بخت فلاطون و كجا همت والاش * كو تخت فريدون و چه شد تاج كيانيش