تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 337

مساهمون:

ص٣٣٧
آن عيسى مريم چه شد و آن دم جانبخش * وان موسى عمران چه شد و چوب شبانيش تو اين همه بينى و همان شيفته ماندى * بر نعمت دنيا و بزرگى و كلانيش گو بر قمرت شمسهء خرگاه برآيد * در انده آنى كه به كيوان بكشانيش گرد آمده گر هفت‌صدت درهم و دينار * در ماتم آنى كه به نهصد برسانيش نانت چو به خوان نيست غم نان‌خورى ار هست * از دهر برنجى پى سالارى و خوانيش دانى كه گرفتارت كرد است درين رنج * يا آنكه گرفتارت كرد است ندانيش گردانيش از خويش برانش كه بلايى است * ور نه به تو گويم كه شناسى و بدانيش نفس است كه در آتش سوزانت نشاند * گر زان كه تو در آتش سوزان بنشانيش بر قصد تو صد كاسه به كف دارد پر زهر * از سنگ خلافش بشكن جمله اوانيش بس پرفن و بس حيله‌ور و چرب‌زبان است * هشدار كه نفريبدت از چرب‌زبانيش ديوى است كه از بانگ قران هم نهراسد * توحيد اگر خوانى تا سبع مثانيش اين ديو تو را خصم بود خصم مپرور * بگذار كه بفزايد سستى و نوانيش بر سرش عنان افكن و ز اخورش ببر كاه * بهراس ز چرب‌آخورى و سست‌عنانيش زنهار به هش باش كه چون خصم قوى شد * از خويش دگر دور نمودن نتوانيش چون پير شود چارهء آن نتوان چون خضر * منديش ز موسى و بكش روز جوانيش جان تو يكى گوهر والاى گرامى است * جد ورز كه تا زير پى نفس نمانيش هشدار كه ضايع به كف نفس نماند * اين گوهر و الا كه نيابد كس ثانيش صيادى استاد بود نفس مشعبد * كت جان بنياسايد از سخت‌كمانيش جهد آر كه از دست چنين سخت‌كمانيش * آسوده كنى و ز هلاكت برهانيش هركس كه رهاند از كف او طاير جان را * لاشك كه روا گردد كام دوجهانيش

در هنگام غربت رى به شيراز فرستاده

تا چند به رى به رنج درمانم * اى دهر نه كافرم مسلمانم بنياد غم اين‌چنين منه ستوار * رحمى كه ز پا فتاد بنيانم نيران نه بدان سراى موعود است * تا از چه درين سراى نيرانم