با اژدر غم چو همرهم كردى * اى پير خرف نه پور عمرانم
در چاه بلا چه داريم پا بست * نه بيژنم و نه ماه كنعانم
خوانى كه به هر خسى بگستردى * من تا ز چه ريزهخور بر آن خوانم
فرمان بودم به خويش و اينم فضل * كو بر سر كس مباد فرمانم
صد شكر كه هست قرب يزدانى * هرگز به نوا و قرب سلطانم
سالى شد و چار مه ز سال افزون * تا در كف غم به ملك تهرانم
چونان كه به كوره موم بگدازد * در كورهء غم گداخت ستخوانم
ها پتك بلا چه باريم بر سر * نه آهن تفتهام نه سندانم
با دانش و فضل گر تو را خصمى است * من بفكنم اين دو را مرنجانم
ور خواهيم آزمون كنى در رنج * هم رنج رسان به قدر امكانم
انداختيم به هفت خوان غم * پندارى زادهء نريمانم
من پور وصالم و حكيمم نام * نه رستمم و نه پور دستانم
بايد به ديار نيستى رفتن * تا مشكل دهر گردد آسانم
زين پس بود ار شكايتى باشد * از هفت سپهر و چاراركانم
تا از چه به هم موافقت كردند * دادند به چنگ غم گريبانم
در عالم بىغمى بدم شادان * بستند به غم به جهد پيمانم
از لوث حدوث جان منزه بود * كردند چو مه قرين نقصانم
نه بند بدم نه قيد و نه زندان * كردند به قيد و بند و زندانم
از يار و ديار دورم افكندند * در پيش رهى پر از مغيلانم
نه صبر ميسر است نى ديدار * اميد نمانده جز به يزدانم
از غزليات اوست
بىتو اى جان ز تن رفته به تن تابوتب است * تن بىجان و تب اى جان من اين بس عجب است