تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 338

مساهمون:

ص٣٣٨
با اژدر غم چو همرهم كردى * اى پير خرف نه پور عمرانم در چاه بلا چه داريم پا بست * نه بيژنم و نه ماه كنعانم خوانى كه به هر خسى بگستردى * من تا ز چه ريزه‌خور بر آن خوانم فرمان بودم به خويش و اينم فضل * كو بر سر كس مباد فرمانم صد شكر كه هست قرب يزدانى * هرگز به نوا و قرب سلطانم سالى شد و چار مه ز سال افزون * تا در كف غم به ملك تهرانم چونان كه به كوره موم بگدازد * در كورهء غم گداخت ستخوانم ها پتك بلا چه باريم بر سر * نه آهن تفته‌ام نه سندانم با دانش و فضل گر تو را خصمى است * من بفكنم اين دو را مرنجانم ور خواهيم آزمون كنى در رنج * هم رنج رسان به قدر امكانم انداختيم به هفت خوان غم * پندارى زادهء نريمانم من پور وصالم و حكيمم نام * نه رستمم و نه پور دستانم بايد به ديار نيستى رفتن * تا مشكل دهر گردد آسانم زين پس بود ار شكايتى باشد * از هفت سپهر و چاراركانم تا از چه به هم موافقت كردند * دادند به چنگ غم گريبانم در عالم بىغمى بدم شادان * بستند به غم به جهد پيمانم از لوث حدوث جان منزه بود * كردند چو مه قرين نقصانم نه بند بدم نه قيد و نه زندان * كردند به قيد و بند و زندانم از يار و ديار دورم افكندند * در پيش رهى پر از مغيلانم نه صبر ميسر است نى ديدار * اميد نمانده جز به يزدانم

از غزليات اوست

بىتو اى جان ز تن رفته به تن تاب‌وتب است * تن بىجان و تب اى جان من اين بس عجب است