تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 335

مساهمون:

ص٣٣٥
جان مجرد كن ز هرچ آن غير جان است اى جوان * جان مجرد جانب خلد مخلد مىرود هيچ آسايش نيابد جان تو تا بر زبانت * جز دعاى دولت مير مؤيد مىرود

در حكمت و موعظه گويد

به نفس اگر كه بيابد ظفر * دگر ز هيچ‌كس نبيند ضرر به خويشتن جفا همه خود كنى * شكايت از زمانه كمتر شمر گرت نه آرزو بدى مهترى * چه كار داشتى تو با خير و شر سرت خداى داد افسر مجو * چو بايد افسرت برو غم ببر هنر مور زو هم در آن غم ممان * كه رونقى نمانده اندر هنر به كار حكمت اين همه جان مكاه * مباش گو به كار حكمت سمر چو بايدت به قعر دريا شدن * بپوش چشم از در و از گهر چو نيست شادمانى اندر جهان * ببند از جهان و كارش نظر نه از زمانه چشم بستن چه سود * ز خود ببند تا بيابى ظفر تو تا تويى نيابى آسودگى * ز خود گذر كه غم نيابى دگر به نيستى درت آسايش است * بكوش تا نمانى از خود اثر تو از ديار قدسيان آمدى * ازين سياه خاكدان درگذر چنان ز خود گريز در نيستى * كه كس دگر نيارد از تو خبر

هم در مديح نواب مؤيد الدوله حكمران فارس

عيد و بهار هر دو به هم مىرسد ز راه * اين راست آن چو هادى و آن راست اين دليل تا از براى مجلس تحويل و بار عيد * كردند سوى بزم امير مهين گسيل چون بزم جشن عيد بگسترد مير ما * عيد و بهار آمده بر خوان او نزيل وندر فضاى بارش بر رسم ارمغان * آورده از بدائع گيتى ز هر قبيل
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 335 | رضا قليخان هدايت