جان مجرد كن ز هرچ آن غير جان است اى جوان * جان مجرد جانب خلد مخلد مىرود
هيچ آسايش نيابد جان تو تا بر زبانت * جز دعاى دولت مير مؤيد مىرود
در حكمت و موعظه گويد
به نفس اگر كه بيابد ظفر * دگر ز هيچكس نبيند ضرر
به خويشتن جفا همه خود كنى * شكايت از زمانه كمتر شمر
گرت نه آرزو بدى مهترى * چه كار داشتى تو با خير و شر
سرت خداى داد افسر مجو * چو بايد افسرت برو غم ببر
هنر مور زو هم در آن غم ممان * كه رونقى نمانده اندر هنر
به كار حكمت اين همه جان مكاه * مباش گو به كار حكمت سمر
چو بايدت به قعر دريا شدن * بپوش چشم از در و از گهر
چو نيست شادمانى اندر جهان * ببند از جهان و كارش نظر
نه از زمانه چشم بستن چه سود * ز خود ببند تا بيابى ظفر
تو تا تويى نيابى آسودگى * ز خود گذر كه غم نيابى دگر
به نيستى درت آسايش است * بكوش تا نمانى از خود اثر
تو از ديار قدسيان آمدى * ازين سياه خاكدان درگذر
چنان ز خود گريز در نيستى * كه كس دگر نيارد از تو خبر
هم در مديح نواب مؤيد الدوله حكمران فارس
عيد و بهار هر دو به هم مىرسد ز راه * اين راست آن چو هادى و آن راست اين دليل
تا از براى مجلس تحويل و بار عيد * كردند سوى بزم امير مهين گسيل
چون بزم جشن عيد بگسترد مير ما * عيد و بهار آمده بر خوان او نزيل
وندر فضاى بارش بر رسم ارمغان * آورده از بدائع گيتى ز هر قبيل