تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 334

مساهمون:

ص٣٣٤
بلكه بر اين بارگه خضرا خورشيد * از پى آسودگيش در تب‌وتاب است هرچه تو بينى ز مار و مور و دد و دام * امر بشر را مطيع در همه بابست اين همه‌دانى درست بين كه بشر نيز * تا به كجا همچو خر به زير خلاب است نه مه ز آغاز پاىبست رحم شد * وز فضلات تنش طعام و شراب است چون ز رحم شد خلاص سال سه‌چارى * بسته‌زبان است و رنج مادر و باب است نوز از اين غم نرسته رسم جهان را * از پى كسب هنر به رنج كتاب است رست چو زين ماجرا به دوزخ شهوت * افتد چونان كه اقتضاى شباب است و آخر پيك اجل رسد كه هلا خيز * روى به راه آر كاينت كار شتاب است آنگه حيران به كار خويش بماند * تا به كجا بر كجا چگونه مآب است در كف غم مانده آن‌چنان‌كه به تأثير * زهر مذابش به كام شكر ناب است ها به خبر باش از فريب زمانه * كاب نمايد جهان تو را و سراب است از پى اين نفس زشتكار نمايى * الحذر از اين دليل ره كه غراب است كوش كه بيچاره چون حكيم نباشى * كز اثر نفس شوم تنش به تاب است مانده در افعال زشت خويش گرفتار * چونان كرمى كه مانده در به لعاب است

در مدح نواب مستطاب امجد و الا تهماسب ميرزاى مؤيد الدوله

چون نه بر ميل كس اين گوى زمرد مىرود * خرم آن رندى كه از عالم مجرد مىرود هرچه بىمقصود باشى در جهان فارغ‌ترى * چون نه كس را اين جهان بر وفق مقصد مىرود هرچه جمعيت فزايد شو مجرد كافتاب * زان جهانگير است كز عالم مجرد مىرود اين تن خاكى بيفكن تا كه جان آسايدت * هيچ‌كس زى چرخ با پاى مقيد مىرود