نهايت تجريد وى مبرهن مىگردد و هم او گويد كه در نظم و نثر تازى و درى و در حكمت الهى و طبيعى ماهر و قادر است و در مثنوى مرشد العشاق تحقيقات فاضلانه مندرج ساخته على الجمله بعضى از اشعار او نوشته مىشود :
من قصائده
كشت زخم روزگارم چون نزارم * چون نزارم كشت زخم روزگارم
گوييم كز كف زمام صبر مگسل * گر به كف باشد عنان اختيارم
جويبارم در كنار و تشنه مردم * تشنه مردم در كنار جويبارم
تا به كى در سينه سوز جانگدازم * تا به كى در پرده راز آشكارم
يا بنه پايى و خار از دل درآور * يا بده دستى و پاى از گل برآرم
من ترجيعاته
بسكه مستغرق خيال توام * بى خود از لذت وصال توام
اى تو مولى و بندهء تو جهان * احمدى كن كه من بلال توام
تشنهلب جان سپردم ار چه مدام * بر لب چشمهء زلال توام
پاى دارم كه بردى از دستم * دست گيرم كه پايمال توام
عاقلى را به نيمجو نخرم * من كه ديوانهء جمال توام
خواجگان در صفنعال منند * تا من اندر صفنعال توام
سركش از عشق بىزوال منى * سرخوش از حسن لايزال توام
دام نفكنده پايبند منى * دانه ناچيده بسته بال توام
گرچه وصف تو بس محال افتاد * نيست در سر جز آن محال توام
دلبران گو كه عشوه نفروشند * زان كه من بىدل از دلال توام
فارغ از قيل و قال شاه و گدا * سر پر از شور وجد و حال توام
گر ضلال است مستى از مى ناب * ساقيا من درين ضلال توام
اين همه نقش توست مىدانم * ليك در معنى تو حيرانم