تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 331

مساهمون:

ص٣٣١
نهايت تجريد وى مبرهن مىگردد و هم او گويد كه در نظم و نثر تازى و درى و در حكمت الهى و طبيعى ماهر و قادر است و در مثنوى مرشد العشاق تحقيقات فاضلانه مندرج ساخته على الجمله بعضى از اشعار او نوشته مىشود :

من قصائده

كشت زخم روزگارم چون نزارم * چون نزارم كشت زخم روزگارم گوييم كز كف زمام صبر مگسل * گر به كف باشد عنان اختيارم جويبارم در كنار و تشنه مردم * تشنه مردم در كنار جويبارم تا به كى در سينه سوز جان‌گدازم * تا به كى در پرده راز آشكارم يا بنه پايى و خار از دل درآور * يا بده دستى و پاى از گل برآرم

من ترجيعاته

بس‌كه مستغرق خيال توام * بى خود از لذت وصال توام اى تو مولى و بندهء تو جهان * احمدى كن كه من بلال توام تشنه‌لب جان سپردم ار چه مدام * بر لب چشمهء زلال توام پاى دارم كه بردى از دستم * دست گيرم كه پايمال توام عاقلى را به نيم‌جو نخرم * من كه ديوانهء جمال توام خواجگان در صف‌نعال منند * تا من اندر صف‌نعال توام سركش از عشق بىزوال منى * سرخوش از حسن لايزال توام دام نفكنده پايبند منى * دانه ناچيده بسته بال توام گرچه وصف تو بس محال افتاد * نيست در سر جز آن محال توام دلبران گو كه عشوه نفروشند * زان كه من بىدل از دلال توام فارغ از قيل و قال شاه و گدا * سر پر از شور وجد و حال توام گر ضلال است مستى از مى ناب * ساقيا من درين ضلال توام اين همه نقش توست مىدانم * ليك در معنى تو حيرانم