تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 329

مساهمون:

ص٣٢٩
جانها مكدر از تو ازيرا مكدرى * دلها مجدر از تو ازآن‌رو مجدرى اصحاب را جگر ز تو چون عود مجمر است * تا بر سر اثير تو چون دود مجمرى

در زمان حبس و بند خود منظوم نموده

در قيد غم افتاده‌ام از كيد اعادى * انكارهء محنت شده كفارهء شادى دستى نه كه خيزد كه مرا دست بگيرد * كاى غم‌زده در دست كه از پاى فتادى پايى نه كه چون بشنودم پاى به زنجير * پا پيش نهد رسم جوانمردى و رادى نطقى است مرا جامد و طبعى متوقف * انس است كنونم ز نباتى به جمادى تمثال جمادى شده سالى است ندانم * كى غرهء شعبان شد و كى سلخ جمادى كردى است مرا مونس و زندان را حارس * با كرد فسادى چه كند مرد سوادى لاادريم از دانش و حكمت چو بگيرند * اين سفسطه‌كيشان ره غدرى و عنادى بىكسب هنر نيستم اما مددم نيست * بىفيض مطر سبزه نرسته است ز وادى در جزو زمانى است مرا دار كه دورى * جهل است پزشكى و بخيلى است جوادى با نوع كسانى است مرا كار كز ايشان * دانا همه جا تالى و كودن همه بادى چون مىنكشم جور كه تا دور فلك بود * ميراث گرفتند نتايج ز مبادى ديدى كه چه شد از پسر هند به هاشم * ديدى چه شد از زادهء عباس به هادى من بندهء ايشانم و آنان سگ آنان * نورى سوى نورى شد و بادى سوى بادى اينان سگ آن طردند آن طرد جهودى * من بندهء آن مردم آن مرد جهادى شير حق و جسم نبى و روح كرامت * شاه رسل و ماه سبل كوكب نادى از كيفر كفار هم او حاجز و رادع * بر لشكر ابرار هم او سايق و حادى خلق خوش او فاتحه و نكهت عودى * بغض دگران خاتمهء نخوت عادى در حرب همىآمده بر اعدا نارى * در سلم همىكرده بر احباب رمادى هم از فر او نوح و صفى هابط و غابط * هم بر در او روح امين رايح و غادى

اين قطعه را بر وجه طيبت به طبيبى فرستاده

بگو باد صبا زين زار مهجور * بدان عيسىدم بقراط مانند
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 329 | رضا قليخان هدايت