جانها مكدر از تو ازيرا مكدرى * دلها مجدر از تو ازآنرو مجدرى
اصحاب را جگر ز تو چون عود مجمر است * تا بر سر اثير تو چون دود مجمرى
در زمان حبس و بند خود منظوم نموده
در قيد غم افتادهام از كيد اعادى * انكارهء محنت شده كفارهء شادى
دستى نه كه خيزد كه مرا دست بگيرد * كاى غمزده در دست كه از پاى فتادى
پايى نه كه چون بشنودم پاى به زنجير * پا پيش نهد رسم جوانمردى و رادى
نطقى است مرا جامد و طبعى متوقف * انس است كنونم ز نباتى به جمادى
تمثال جمادى شده سالى است ندانم * كى غرهء شعبان شد و كى سلخ جمادى
كردى است مرا مونس و زندان را حارس * با كرد فسادى چه كند مرد سوادى
لاادريم از دانش و حكمت چو بگيرند * اين سفسطهكيشان ره غدرى و عنادى
بىكسب هنر نيستم اما مددم نيست * بىفيض مطر سبزه نرسته است ز وادى
در جزو زمانى است مرا دار كه دورى * جهل است پزشكى و بخيلى است جوادى
با نوع كسانى است مرا كار كز ايشان * دانا همه جا تالى و كودن همه بادى
چون مىنكشم جور كه تا دور فلك بود * ميراث گرفتند نتايج ز مبادى
ديدى كه چه شد از پسر هند به هاشم * ديدى چه شد از زادهء عباس به هادى
من بندهء ايشانم و آنان سگ آنان * نورى سوى نورى شد و بادى سوى بادى
اينان سگ آن طردند آن طرد جهودى * من بندهء آن مردم آن مرد جهادى
شير حق و جسم نبى و روح كرامت * شاه رسل و ماه سبل كوكب نادى
از كيفر كفار هم او حاجز و رادع * بر لشكر ابرار هم او سايق و حادى
خلق خوش او فاتحه و نكهت عودى * بغض دگران خاتمهء نخوت عادى
در حرب همىآمده بر اعدا نارى * در سلم همىكرده بر احباب رمادى
هم از فر او نوح و صفى هابط و غابط * هم بر در او روح امين رايح و غادى
اين قطعه را بر وجه طيبت به طبيبى فرستاده
بگو باد صبا زين زار مهجور * بدان عيسىدم بقراط مانند