فى صفت الربيع و تمديح صاحب الولاية
باز شد در مه آذار گلستان * از گل و ريحان چون روضهء رضوان
دشت و كهسار شده يكسره تبت * باغ و گلزار ببين جمله بدخشان
نرگس مرمود ارتد بصيرا * بوى پيراهن گل يافت به كنعان
ياسمن زال خمانى است كه كرده * تكيه بر عرجون چون پير به چوگان
رايت نيسان بنمود چو عباس * صولت بهمن بشكست چو مروان
چشم بگشوده به بيمارى نرگس * زلف بشكسته به طرارى ريحان
خيرى اندر شرر نار شقايق * چون خليل است كه در برد ز نيران
سوسن اندر بغل دايهء سبزه * چون مسيح است كه مىخواند قرآن
ابر اندر تتق گنبد نيلى * چون كليم است كه اندازد ثعبان
مهر در برج شرف همچو محمد * زندگى مىدهد و فيض به اكوان
ماه در اوج پس از مهر چو حيدر * نايب است و خلف و والى و سلطان
عجب از آنكه تو را چارم داند * گر نداند سيم احمد و يزدان
عجب از آنكه تو را تابع خواند * گر نگويد كه تو را تابع دوجهان
بهره نابردنت از ارث پيمبر * چارمين بودنت از رتبهء اقران
مرتدم گويد اگر هيچ منافق * كافرم گويد اگر هيچ مسلمان
ناصبا چيست به اولاد پيمبر * مر تو را دشمنى و كينه و عدوان
چه بدى ديدهيى از بضعهء احمد * چه زرى خودهيى از كيسهء سفيان
آيتى باز چه بينى و حديثى * كه همى آل على راست ثناخوان
سوى تأويل بكوشى و تكلف * باژگونه بكنى معنى قرآن
من ز وحدت به تو مىخوانم حكمت * تو ز اجماع همىجويى برهان
و له فى المراثى
اى آسمان تيره ظلوم و ستمگرى * قصاب بىمروت و جلاد كافرى
ببرى همى علاقه و خود هم معلقى * بنهى همى بر آذر و خود هم بر آذرى