تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 328

مساهمون:

ص٣٢٨

فى صفت الربيع و تمديح صاحب الولاية

باز شد در مه آذار گلستان * از گل و ريحان چون روضهء رضوان دشت و كهسار شده يكسره تبت * باغ و گلزار ببين جمله بدخشان نرگس مرمود ارتد بصيرا * بوى پيراهن گل يافت به كنعان ياسمن زال خمانى است كه كرده * تكيه بر عرجون چون پير به چوگان رايت نيسان بنمود چو عباس * صولت بهمن بشكست چو مروان چشم بگشوده به بيمارى نرگس * زلف بشكسته به طرارى ريحان خيرى اندر شرر نار شقايق * چون خليل است كه در برد ز نيران سوسن اندر بغل دايهء سبزه * چون مسيح است كه مىخواند قرآن ابر اندر تتق گنبد نيلى * چون كليم است كه اندازد ثعبان مهر در برج شرف همچو محمد * زندگى مىدهد و فيض به اكوان ماه در اوج پس از مهر چو حيدر * نايب است و خلف و والى و سلطان عجب از آنكه تو را چارم داند * گر نداند سيم احمد و يزدان عجب از آنكه تو را تابع خواند * گر نگويد كه تو را تابع دوجهان بهره نابردنت از ارث پيمبر * چارمين بودنت از رتبهء اقران مرتدم گويد اگر هيچ منافق * كافرم گويد اگر هيچ مسلمان ناصبا چيست به اولاد پيمبر * مر تو را دشمنى و كينه و عدوان چه بدى ديده‌يى از بضعهء احمد * چه زرى خوده‌يى از كيسهء سفيان آيتى باز چه بينى و حديثى * كه همى آل على راست ثناخوان سوى تأويل بكوشى و تكلف * باژگونه بكنى معنى قرآن من ز وحدت به تو مىخوانم حكمت * تو ز اجماع همىجويى برهان

و له فى المراثى

اى آسمان تيره ظلوم و ستمگرى * قصاب بىمروت و جلاد كافرى ببرى همى علاقه و خود هم معلقى * بنهى همى بر آذر و خود هم بر آذرى