شدم در چين معنى با شميم نافهء دانش * مگر تا عبرت اندوزم مگر تا پند بستانم
لب چينى سفالين را چو انگشتى زدم گفتا * كه من خاك سر فغفور و بند دست خاقانم
ز كوى لهوم ار رانند همچون برف دىماهم * بهسوى لعبم ار خوانند همچون برق نيسانم
ز بس آميزش دونان همى در بزم نزديكان * چو خارا در بلورستان چو خار اندر گلستانم
هدايت هرچه مىجويم غوايت پيش مىيابم * اگر حاوى لقب دارم همان غاوى است عنوانم
چو مرواريد و مشك و لعل مىبيزد بنان من * نمىدانم كه عمان يا كه تبت يا بدخشانم
و له
بيمار غمم ولى نه بيمارم * غم بيمار است و من پرستارم
شبها به مراقبت سحر سازم * روزان به معالجت به شام آرم
از سينه به بسترش همىبنهم * وز بالينش به سينه بردارم
گاهش ز پى طبيب در شهرم * گاهى ز پى دوا به بازارم
من محتضرم چو او شود حاضر * بر مرگ درند جامه حضارم
بقراط زمان علاج فرمايد * زين رنج مرا كه سخت افگارم
بقراط چو گفتمش خطاب آمد * اخسأ ز چهار سوى و اقطارم
بقراط كجا و زادهء احمد * فض اللّه فاك را سزاوارم
آن عقل ازل كه زيبد ار گويد * اول اثر ظهور اطوارم