شه آن ملك شد يوسف به من بنوشت در پنهان * كه در ملك ضلالت البشاره شاه سلطانم
خرد همراه خود بردار تا سويم شتاب آور * كه مستثنى است در مادر به من از ديگر اخوانم
چو بشنيدم كه از سلطان مصر حرص و كين آمد * ريا و كبر بگرفتند پيرامون اركانم
وى اندر مصر سلطان است و در كنعان همانا من * كه صاحب مسند فرعونم و قارون و هامانم
يكى قتال ثعبانم چو با عقلم جهاد افتد * فتد چون با هوس حربم يكى ثعلب نه ثعبانم
زبان مرغ بهتان خواندم و شد نرم در دستم * حديد فتنه نى يوسف كه داود سليمانم
به راه آرزو در خانهيى از نى نشستستم * لجاج و غدر آتش بيخت خواهد برنيستانم
عصابهء شيطنت ار مؤبدى بر مؤبدان باشد * هرآنكو خوانده باشد نيمحرفى از دبستانم
تهور را به شهرستان ظلمت حصن ستوارم * تكبر را در اعضاى وقاحت بند ستخوانم
يكى انگيخته سيلاب رعدآواست بيدادم * يكى افروخته سجين برقآساست طغيانم
كه بر مظلوم اثر ناكرده از بن بركند بيخم * كه بر مسكين شرر نارانده خاكستر كند جانم
درين آب و درين آتش كه خيزند از وجود من * من خاكى بدين پرباد مغزى سخت حيرانم
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 326
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٣٢٦