همى گاه عشى پيدا شدند اخوان افسونگر * تركنا يوسف آمد در صماخ از قول ايشانم
ز دود درد صاعد شد بخارى تا جهان بينم * چنان كاندر جهان پرتو چو يوسف شد ز چشمانم
نه آن دم بىبصر گشتم كه آنگه بىبصر بودم * كه بسپردم به دست عصبهء كين نخبهء جانم
بگفتندش كه دور از ما دريدش گرگ بىايمان * مسلمان را چسان باور ندارم گر مسلمانم
به دامانم چو بنهادند پيراهن نه خونين بد * ولى خونين شد از خونابهء درياى دامانم
به دل از كام شيرين زهر از خوابم خيال آمد * ز ياران دام و دد در مسكن و منزل بيابانم
وزان جانب چو اخوان جفا در وادى حيرت * فروهشتند در چاه بلا فرزند حيرانم
يكى سياره از سرحد جهل آمد كه داردشان * صلا برزد كه در دلو آمد اينك ماه تابانم
عزيز مصر سوء الضن به زن يعنى حسد گفتا * تو فرزندش بدان زيراكه فرزندش همىخوانم
چون زن ديدش به وى افكند طرح عشق شهوانى * بگفتا بار الها از كف اين ديو برهانم
نه بر بىعصمتى گفتند هان معصوم برهانت * نه بر پاكدامن گفت هين شاهد گريبانم
نه حق فرمود اين و آن به هم آهنگ كردندى * بحفظ عصمت يوسف حجاب ار نى ز برهانم
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 325
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٣٢٥