تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 319

مساهمون:

ص٣١٩
از چه با نوباوگان خويش هستى در ستيز * زاد مادر كى ستم گسترد بر پورى كه زاد نار نمرود از چه سوزى بر براهيم وجود * صرصر عاد از چه تازى بر به معدودى رماد از چه رعدت جانگزاى و از چه برقت غم‌فزاى * از چه نحست كينه‌ورز و از چه سعدت بدنهاد طور فرعون از چه آرى هستى ار طور فروغ * طبع شداد از چه دارى هستى ار سبع شداد گر ز احرارى به احرارت چرا باشد نفاق * ور نه اشرارى به اشرارت چرا باشد و داد اين منم كم مسقط و مقصد ز هنجارت خراب * مسقط آن فرخنده ملك و مقصد اين نامىسواد آن سنندج ملك و قومى مضطر از صدمهء و با * وين صفاهان شهر و جمعى لاغر از لطمهء جراد

و له ايضا

دى دم صبحم تن نزار به بستر * وز مى دوشينه بود دردى در سر جام ز بدمستى حريف شكسته * نطع ز آثار اكل و شرب مقذر مينا فتاده چون به سجده مصلى * يا چو مجاهد كه خونش ريخته كافر مرغ سحرخوان به وصل صبح پرافشان * شمع شبستان ز هجر شام مكدر ساقى آتش جبين غنوده بدان‌سان * كش بجهاند ز خواب چهر چو آذر گفتمش اى از تو من به مكنت دارا * گفتمش اى با تو من به عيش سكندر خيز كه بلبل به بانگ نغز سرايد * وقت صبوحى به طرف گلشن مى خور خاست چنان خاست كز نسيم سپر غم * چشم گشود آن‌چنان گشود كه عبهر گفتم رطلى گران نه بيش و نه كم ده * بوسه‌يى آنگه ز لب نه بوسه كه شكر