از چه با نوباوگان خويش هستى در ستيز * زاد مادر كى ستم گسترد بر پورى كه زاد
نار نمرود از چه سوزى بر براهيم وجود * صرصر عاد از چه تازى بر به معدودى رماد
از چه رعدت جانگزاى و از چه برقت غمفزاى * از چه نحست كينهورز و از چه سعدت بدنهاد
طور فرعون از چه آرى هستى ار طور فروغ * طبع شداد از چه دارى هستى ار سبع شداد
گر ز احرارى به احرارت چرا باشد نفاق * ور نه اشرارى به اشرارت چرا باشد و داد
اين منم كم مسقط و مقصد ز هنجارت خراب * مسقط آن فرخنده ملك و مقصد اين نامىسواد
آن سنندج ملك و قومى مضطر از صدمهء و با * وين صفاهان شهر و جمعى لاغر از لطمهء جراد
و له ايضا
دى دم صبحم تن نزار به بستر * وز مى دوشينه بود دردى در سر
جام ز بدمستى حريف شكسته * نطع ز آثار اكل و شرب مقذر
مينا فتاده چون به سجده مصلى * يا چو مجاهد كه خونش ريخته كافر
مرغ سحرخوان به وصل صبح پرافشان * شمع شبستان ز هجر شام مكدر
ساقى آتش جبين غنوده بدانسان * كش بجهاند ز خواب چهر چو آذر
گفتمش اى از تو من به مكنت دارا * گفتمش اى با تو من به عيش سكندر
خيز كه بلبل به بانگ نغز سرايد * وقت صبوحى به طرف گلشن مى خور
خاست چنان خاست كز نسيم سپر غم * چشم گشود آنچنان گشود كه عبهر
گفتم رطلى گران نه بيش و نه كم ده * بوسهيى آنگه ز لب نه بوسه كه شكر