تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 318

مساهمون:

ص٣١٨
مگو هست جزوى كه بىكل بود * كه هر خارى آبستن گل بود به هر مور مارى و پيلى نگر * به هر پشه‌يى جبرئيلى نگر اگر پيش اگر پس نظرگاه اوست * اگر بيش اگر كم گذرگاه اوست اگر همچو شكر دگر چون نىاند * همه مظهر ذات پاك وىاند ولى از صفت درگذر ذات جو * به ذات آن صفت را كه شد مات جو براق است تن بهر جان رسول * كه بىاو ميسر نگردد وصول خموشى بود نردبان فلك * ازين نردبان رو به ملك و ملك

580 حاوى سنندجى

اسمش حسينقلى خان و خلف الصدق امان اللّه خان والى كردستان بوده فضل و دانش و حسب و نسب و همت و حشمت را جامع گشته در زمان فترت كردستان در ملك بابان سكونت جسته و هم در ريعان شباب در سنهء 1263 درگذشته . در نظم و نثر و تازى و درى صاحب قدرت و در فنون سخن‌گويى مرتبه‌اى عالى داشته بعضى از اشعارش نوشته شد . ازوست :
شاه را خرگاه بالاتر ز مهر و ماه باد * آسمان و هرچه در آن زيردست شاه باد در مزاج آستان شه خواص كهرباست * جبههء گردن‌فرازان را مزاج كاه باد

در خطاب به آسمان گويد

اى نخستين خشت قدرت كت نخستين اوستاد * داد سلطانى اثر در عالم كون و فساد اى به تدبير تو در اوضاع عالم قهر و لطف * اى به تدوير تو در افراد انسان ظلم و داد اى محاط كردگار از امر و نهى و سوق و منع * اى محيط طبع چار از نار و خاك و آب و باد