تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 316

مساهمون:

ص٣١٦
دل‌شده را صبر و شكيب از كجاست * تاب صبورى ز حبيب از كجاست عقل كجا عشق و جنون از كجا * عشق كجا صبر و سكون از كجا گر من و دل بر در او جا كنيم * ديگر ازين به چه تمنا كنيم منزل سلمى ز كجا من كجا * خيمهء ليلى ز كجا من كجا اى كه دلم بردى و تن كاستى * كرد غمت آنچه تو مىخواستى دل‌شده را بزم و بساطى نماند * صبر و سكون عيش و نشاطى نماند عاشق دل‌باخته ديوانه شد * ترك خرد كرد و به ميخانه شد سلسله زان زلف دوتا بايدم * ور نه بسى سلسله‌ها بايدم اى زده در خرمن صبر آتشم * سوزم و زين آتش سوزان خوشم

از مثنوى وصف الحال اوست

كه تواند ز ما و من گذرد * تا به درگاه ذو المنن گذرد هستى و نيستى كه عين همند * ذات و وصف خداى ذوالنعمند هرچه بايد به هركه داد دهد * وانچه شايد درو نهاد نهد او نهد خوان و او چشاند نان * او دهد عقل و او ستاند جان خوان ازو نان ازو دهان هم ازو * جسم ازو جان ازو جهان هم از او به خدا تا ز خود جدا نشوى * با خدا هرگز آشنا نشوى از در او متاز بر در غير * جز رخ او مبين به مسجد و دير ور دلت مبتلاى چنبر اوست * بر در هركه رو نهى در اوست

در نعت حضرت خاتم نبوت ( ص ) و صاحب ولايت ( ع )

احمد مرسل آفتاب ازل * مه و خورشيد برج علم و عمل بندهء او چه ماه و چه برجيس * والهء او چه نوح و چه ادريس زو بلندى بلند و پستى پست * نيستى نيست بلكه هستى هست على عالى آن ستودهء حق * كه به بينش ز خلق برده سبق يك‌دم جانفزاى او آدم * يك كف دلگشاى او عالم