دلشده را صبر و شكيب از كجاست * تاب صبورى ز حبيب از كجاست
عقل كجا عشق و جنون از كجا * عشق كجا صبر و سكون از كجا
گر من و دل بر در او جا كنيم * ديگر ازين به چه تمنا كنيم
منزل سلمى ز كجا من كجا * خيمهء ليلى ز كجا من كجا
اى كه دلم بردى و تن كاستى * كرد غمت آنچه تو مىخواستى
دلشده را بزم و بساطى نماند * صبر و سكون عيش و نشاطى نماند
عاشق دلباخته ديوانه شد * ترك خرد كرد و به ميخانه شد
سلسله زان زلف دوتا بايدم * ور نه بسى سلسلهها بايدم
اى زده در خرمن صبر آتشم * سوزم و زين آتش سوزان خوشم
از مثنوى وصف الحال اوست
كه تواند ز ما و من گذرد * تا به درگاه ذو المنن گذرد
هستى و نيستى كه عين همند * ذات و وصف خداى ذوالنعمند
هرچه بايد به هركه داد دهد * وانچه شايد درو نهاد نهد
او نهد خوان و او چشاند نان * او دهد عقل و او ستاند جان
خوان ازو نان ازو دهان هم ازو * جسم ازو جان ازو جهان هم از او
به خدا تا ز خود جدا نشوى * با خدا هرگز آشنا نشوى
از در او متاز بر در غير * جز رخ او مبين به مسجد و دير
ور دلت مبتلاى چنبر اوست * بر در هركه رو نهى در اوست
در نعت حضرت خاتم نبوت ( ص ) و صاحب ولايت ( ع )
احمد مرسل آفتاب ازل * مه و خورشيد برج علم و عمل
بندهء او چه ماه و چه برجيس * والهء او چه نوح و چه ادريس
زو بلندى بلند و پستى پست * نيستى نيست بلكه هستى هست
على عالى آن ستودهء حق * كه به بينش ز خلق برده سبق
يكدم جانفزاى او آدم * يك كف دلگشاى او عالم