تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 315

مساهمون:

ص٣١٥
تا برافشانيم دست از بود خويش * بر مراد يار خشم‌آلود خويش يا منير الخد يا بدر التمام * يا مضى الوجه يا شمس الظلام اسقنى كأسا و جد لى بالوصال * يا كريما ذو العطايا و النوال مرحبا اى عشق بيرون تاخته * زهد و تقوى در خلاب انداخته عشق و رندى مستى و حال آورند * زهد و تقوى هستى و قال آورند كار زاهد ورد و ذكر و قيل و قال * جان عاشق غرق بحر ذوالجلال اى برون از دانش ارباب هوش * اى فزون از بينش روح سروش تو برون از وهم و وهم اندر تو گم * تو فزون از فهم و فهم اندر تو گم

از مثنوى شترنامهء اوست

اى در تو مقصد و مقصود ما * وى رخ تو شاهد و مشهود ما نقد غمت مايهء هر شادىيى * بندگيت به ز هر آزادىيى نيست كسى جز تو هوادار ما * مونس ما ياور ما يار ما لطف تو كام دل ناكام ماست * ساقى ما بادهء ما جام ماست عشق تو مكنون ضمير من است * خاك سراى تو سرير من است باز دلم عاشقى از سر گرفت * تا كه دگر پرده ز رخ برگرفت باز دلم بيخودى آغاز كرد * تا كه دگر بند قبا باز كرد چشم سياه كه دگر مست شد * كاين دل شوريده سر از دست شد اى دلم از غير تو پرداخته * چند جفا با من دل‌باخته خيز شتربان كه دميد آفتاب * وقت رحيل است نه هنگام خواب تا نگرى از همه وامانده‌يى * قافله رفته است و به‌جا مانده‌يى خيز و نواى حدى آغاز كن * مست شدم زمزمه‌يى ساز كن خيز شتربان كه من ناتوان * مىشوم اينك ز پى دل روان تا دل سرگشته كجا رو كند * تا به كه اين شيفته‌جان خو كند مىرود و مىبردم سوى دوست * تا كشدم در خم گيسوى دوست