تا برافشانيم دست از بود خويش * بر مراد يار خشمآلود خويش
يا منير الخد يا بدر التمام * يا مضى الوجه يا شمس الظلام
اسقنى كأسا و جد لى بالوصال * يا كريما ذو العطايا و النوال
مرحبا اى عشق بيرون تاخته * زهد و تقوى در خلاب انداخته
عشق و رندى مستى و حال آورند * زهد و تقوى هستى و قال آورند
كار زاهد ورد و ذكر و قيل و قال * جان عاشق غرق بحر ذوالجلال
اى برون از دانش ارباب هوش * اى فزون از بينش روح سروش
تو برون از وهم و وهم اندر تو گم * تو فزون از فهم و فهم اندر تو گم
از مثنوى شترنامهء اوست
اى در تو مقصد و مقصود ما * وى رخ تو شاهد و مشهود ما
نقد غمت مايهء هر شادىيى * بندگيت به ز هر آزادىيى
نيست كسى جز تو هوادار ما * مونس ما ياور ما يار ما
لطف تو كام دل ناكام ماست * ساقى ما بادهء ما جام ماست
عشق تو مكنون ضمير من است * خاك سراى تو سرير من است
باز دلم عاشقى از سر گرفت * تا كه دگر پرده ز رخ برگرفت
باز دلم بيخودى آغاز كرد * تا كه دگر بند قبا باز كرد
چشم سياه كه دگر مست شد * كاين دل شوريده سر از دست شد
اى دلم از غير تو پرداخته * چند جفا با من دلباخته
خيز شتربان كه دميد آفتاب * وقت رحيل است نه هنگام خواب
تا نگرى از همه واماندهيى * قافله رفته است و بهجا ماندهيى
خيز و نواى حدى آغاز كن * مست شدم زمزمهيى ساز كن
خيز شتربان كه من ناتوان * مىشوم اينك ز پى دل روان
تا دل سرگشته كجا رو كند * تا به كه اين شيفتهجان خو كند
مىرود و مىبردم سوى دوست * تا كشدم در خم گيسوى دوست