تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 314

مساهمون:

ص٣١٤
به پيرى در جوان جان و دل ده * كه جسم او ز جان اهل دل به ابو القاسم كه پيش اهل عرفان * دل است و دلربا جان است و جانان ميان انجمن وز انجمن دور * كنار خويشتن وز خويشتن دور مكان در وى چو وى در لامكان گم * نشان در وى چو وى در بىنشان گم بود وصف آنكه آيد در بيانها * نگنجد حد بىحد در زبانها مرا در بىحدى او سخن نيست * سخن در وصف بىحد حد من نيست

از مثنوى وامق و عذراى اوست

كار زاهد ذكر و ذكر نام تو * جان عاشق مست و مست جام تو اى فروزان آفتاب فاش و غيب * عاشقان را سر برون آور ز جيب اى دلارا شاهد مشكين‌نقاب * جلوه كن بر تيره‌روزان بىحجاب ره نمىدانيم بنما راهمان * نيستيم آگاه كن آگاهمان تا توانى بنگر و حيرانيم * بينوايى بين و سرگردانيم عاشقى بنگر كه با جانم چه كرد * ديده بنگر تا به دامانم چه كرد نيم‌جانى را به رحمى شاد كن * ناتوانى را ز بند آزاد كن سرخوش آن عاشق كه در خونش كشى * تا ز دام عقل بيرونش كشى اى به هر سوزى تو را ساز دگر * اى به هر سازى تو را راز دگر نغمه‌اى در هر خم تاريت هست * نوگلى در هر بن خاريت هست انت كالشمس و نحن كالغمام * انت كالبدر و نحن كالظلام انت كالبحر و نحن كالزبد * انت كالروح و نحن كالجسد در عدم بوديم چون گنجى نهان * جز تو كس آگه نه زان گنج گران سكهء هستى به نام ما زدى * سنگ ناكامى به جام ما زدى ساختى رسواى خاص و عاممان * بينواى و خسته و ناكاممان تخم غفلت در دل ما كاشتى * خاك غم بر فرق ما انباشتى زهر غم در ساغر ما ريختى * سرنگون ما را ز دار آويختى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 314 | رضا قليخان هدايت