به پيرى در جوان جان و دل ده * كه جسم او ز جان اهل دل به
ابو القاسم كه پيش اهل عرفان * دل است و دلربا جان است و جانان
ميان انجمن وز انجمن دور * كنار خويشتن وز خويشتن دور
مكان در وى چو وى در لامكان گم * نشان در وى چو وى در بىنشان گم
بود وصف آنكه آيد در بيانها * نگنجد حد بىحد در زبانها
مرا در بىحدى او سخن نيست * سخن در وصف بىحد حد من نيست
از مثنوى وامق و عذراى اوست
كار زاهد ذكر و ذكر نام تو * جان عاشق مست و مست جام تو
اى فروزان آفتاب فاش و غيب * عاشقان را سر برون آور ز جيب
اى دلارا شاهد مشكيننقاب * جلوه كن بر تيرهروزان بىحجاب
ره نمىدانيم بنما راهمان * نيستيم آگاه كن آگاهمان
تا توانى بنگر و حيرانيم * بينوايى بين و سرگردانيم
عاشقى بنگر كه با جانم چه كرد * ديده بنگر تا به دامانم چه كرد
نيمجانى را به رحمى شاد كن * ناتوانى را ز بند آزاد كن
سرخوش آن عاشق كه در خونش كشى * تا ز دام عقل بيرونش كشى
اى به هر سوزى تو را ساز دگر * اى به هر سازى تو را راز دگر
نغمهاى در هر خم تاريت هست * نوگلى در هر بن خاريت هست
انت كالشمس و نحن كالغمام * انت كالبدر و نحن كالظلام
انت كالبحر و نحن كالزبد * انت كالروح و نحن كالجسد
در عدم بوديم چون گنجى نهان * جز تو كس آگه نه زان گنج گران
سكهء هستى به نام ما زدى * سنگ ناكامى به جام ما زدى
ساختى رسواى خاص و عاممان * بينواى و خسته و ناكاممان
تخم غفلت در دل ما كاشتى * خاك غم بر فرق ما انباشتى
زهر غم در ساغر ما ريختى * سرنگون ما را ز دار آويختى