تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 311

مساهمون:

ص٣١١
منطق سنجيده چون به فكرت صراف * دادم ميزان به خرج حكمت اعظم جان ارسطو ز منطقم شد مسرور * خواجهء طوس از كلامم آمد خرم هشتم بر مركب طبيعى چون زين * راندم در عالم طبيعت ادهم ماده‌يى كش نبود صورت نوعى * جسم طبيعيش در كمال مقدم گشتم اين مايه را محرك جوهر * تا به مقامى كه گشت عقل مجسم بعد محدب ز سطح چرخ محدد * شد ز رياضى به تير فكرم مرسم چون به الهى پى افاده نشستم * گفت فلاطون زهى وجود مكرم با همه دانش چراست بر من امروز * روى زمين تنگ‌تر ز نقطهء منسم من به تشكى بدم كه هاتفى از غيب * گفت چنينى كه شرح دادى بل هم اين همه دارى و ليك هيچ ندارى * دودى چون تربيت نديدى از يم خون شود ارسنگ را دل اين نشود كو * بىاثر خور به لعل گردد محرم خيز و ببر جان خاره را بر خورشيد * يعنى در ظل فيض نيّر اعظم حاجى آقاسى آن يگانهء دوران * مفخر ايران خدايگان معظم تا شوى از پرتوش زمرد پيكر * از پى كورى چشم خصم چو ارقم آمدم اى آصف سليمان در كف * مور صفت هديه زين قصيدهء محكم

مطلع ثانوى در مخاطبه و مديحه

اى به گهر علت نمايش عالم * وى به شرف بهترين نتيجهء آدم عقل تو با عقل انبيا شده دمساز * نفس تو با نفس اوليا شده همدم گويم اگر علت بقاى جهان است * نفس نفيس تو نيست گفتهء مبهم زان كه تويى نايب خليفهء غايب * حكم منوب است نفس نايب را هم معنى عرفان و علم و حكمت شرعى * گشته بر ابناى روزگار مجسم گرچه تو بود آصفى به ملك سليمان * اهرمن از وى كجا ربودى خاتم روز و شبت چرخ پير از پى زنهار * آورد از مهر و ماه مصحف و صارم كلك تو در حفظ ملك و ملت اسلام * همچو به ملك كيان بلارك رستم