منطق سنجيده چون به فكرت صراف * دادم ميزان به خرج حكمت اعظم
جان ارسطو ز منطقم شد مسرور * خواجهء طوس از كلامم آمد خرم
هشتم بر مركب طبيعى چون زين * راندم در عالم طبيعت ادهم
مادهيى كش نبود صورت نوعى * جسم طبيعيش در كمال مقدم
گشتم اين مايه را محرك جوهر * تا به مقامى كه گشت عقل مجسم
بعد محدب ز سطح چرخ محدد * شد ز رياضى به تير فكرم مرسم
چون به الهى پى افاده نشستم * گفت فلاطون زهى وجود مكرم
با همه دانش چراست بر من امروز * روى زمين تنگتر ز نقطهء منسم
من به تشكى بدم كه هاتفى از غيب * گفت چنينى كه شرح دادى بل هم
اين همه دارى و ليك هيچ ندارى * دودى چون تربيت نديدى از يم
خون شود ارسنگ را دل اين نشود كو * بىاثر خور به لعل گردد محرم
خيز و ببر جان خاره را بر خورشيد * يعنى در ظل فيض نيّر اعظم
حاجى آقاسى آن يگانهء دوران * مفخر ايران خدايگان معظم
تا شوى از پرتوش زمرد پيكر * از پى كورى چشم خصم چو ارقم
آمدم اى آصف سليمان در كف * مور صفت هديه زين قصيدهء محكم
مطلع ثانوى در مخاطبه و مديحه
اى به گهر علت نمايش عالم * وى به شرف بهترين نتيجهء آدم
عقل تو با عقل انبيا شده دمساز * نفس تو با نفس اوليا شده همدم
گويم اگر علت بقاى جهان است * نفس نفيس تو نيست گفتهء مبهم
زان كه تويى نايب خليفهء غايب * حكم منوب است نفس نايب را هم
معنى عرفان و علم و حكمت شرعى * گشته بر ابناى روزگار مجسم
گرچه تو بود آصفى به ملك سليمان * اهرمن از وى كجا ربودى خاتم
روز و شبت چرخ پير از پى زنهار * آورد از مهر و ماه مصحف و صارم
كلك تو در حفظ ملك و ملت اسلام * همچو به ملك كيان بلارك رستم