تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 304

مساهمون:

ص٣٠٤

و له

نمىدانم من اى غم‌خوارهء دل * در اين شهر از كه جويم چارهء دل دل صدپاره را دادم درين شهر * به هر مهپاره‌اى يك پارهء دل
* * *
سبزهء خط به رخ لاله عذارى ديديم * شكر ايزد كه نمرديم و بهارى ديديم
* * *
بگيرد دامنم را گاه‌گاهى از وفادارى * وفايى را كه ديدم از سگ آن آستان ديدم
* * *
شب به ياد طفل شوخى كز كنارم گشته دور * مىنشانم طفل اشك اندر كنار خويشتن
* * *
مرغان چمن را همه از دام رهاندى * شادم كه مرا از قفس آزاد نكردى
* * *
نيامد از بر جانان پيامى * نسيم الصبح بلغه سلامى

و له

تا كرد ز چشم سيهت ياد دلم * بر بستر ناتوانى افتاد دلم ناشادى دل چو از غمت شادى ماست * شادم كه نشد دمى ز غم شاد دلم
* * *
ساقى قدحى بده كه دلشاد شوم * از دست دل و غم دل آزاد شوم خواهى غمم ار تمام بر باد دهى * چندان بدهم باده كه بر باد شوم
* * *
از من آموخت وفا يار شد آخر به رقيب * اى خوش آن روز كه آن را به وفا كار نبود
* * *
شكوفه جور و ثمر دشمنى و برگ جدايى * تو اى نهال محبت خدا كند كه نرويى