بعد دشنام فراوان دل خويش * مىكنم شاد كه نشناخت مرا
* * *
از آمدنت غير به بزمم خبرى داشت * كامروز گذشت از برم و چشم ترى داشت
* * *
به هر گل مىرسد مىبويد اين دل * نمىدانم كرا مىجويد اين دل
575 حريف جندقى
نامش سيد ابو الحسن ، و در شهنامهخوانى در تهران معروف بوده در سال يك هزار و دويست و سى در تبريز وفات يافته . طبع خوشى داشته . ازوست :
نهان از من اگر با او نبودت در ميان رمزى * چه بود امشب به روى غير آن دزديده ديدنها
حريف از دورگردى رام خود كردم نگاهش را * غزال وحشى من رام گردد از رميدنها
* * *
دانى كه كدامين شب و روز است كه عاشق * خشنود دلى دارد و خشبوى مشامى
شامى كه شمال آورد از دوست نسيمى * صبحى كه صبا آورد از يار سلامى
نشناخت ترنج از كف و اين بود سزايش * گفت آنكه زليخا شده عاشق به غلامى
* * *
مگر جز من گرفتارى ندارى * كه جز آزار من كارى ندارى
576 حيران يزدى
نامش ميرزا محمد على از فضلاى دار العباد و در مدرسهء مصلى به تدريس اشتغال داشته