تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 301

مساهمون:

ص٣٠١

570 جلالى يزدى

اسمش عليرضا جوان دانش طلبى بوده به صحبت ارباب كمال و اصحاب حال رغبتى وافر داشته در غزل‌سرايى طبعى پخته و خيالاتى سنجيده دارد . ازوست :
رقيب از گريه گل سازد از آن خاك مزارم را * كه ترسد بر سر كوى تو باد آرد غبارم را
* * *
به فتراكم نبندد كاش چون صيدم كند ترسم * كه افتد زين هوس صيدى ز پى چابك‌سوارم را
* * *
مدعى شادم كه سويش برد پيغام مرا * زان كه در خونش كشد هركس برد نام مرا
* * *
در مجلس اغيار روم زان كه به هرجا * دلدار مرا ديد نيايد دگر آنجا
* * *
گمراه‌ترى زين دل گم‌گشته نبودى * ور نه به ره عشق شدى راهبر ما
* * *
افتاد ز بس صيد به دام از هوس ما * شد تنگ‌تر از دام فضاى قفس ما در خانهء دل تا نبود جاى غمش تنگ * اى كاش كه از سينه برآيد نفس ما
* * *
گلستانى را كه عمرى باغبان بودم كنون * رخصت نظاره‌ام از رخنهء ديوار نيست
* * *
چون فلك خواهد جهان را به من دشمن كند * چندى آن نامهربان را مهربان با من كند
* * *
شبى نبود كه صد بارم اجل بر سر نمىآيد * گذر كن بر سرم يك شب گرت باور نمىآيد
* * *
بجز روز وصال غير و شام هجر ما ديگر * همه روزى ز پى شام و همه شامى سحر دارد
* * *