تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 305

مساهمون:

ص٣٠٥

573 حسرت اصفهانى

اسمش عليخان در خدمت نواب شاهزادهء محمدرضا ميرزا متخلص به افسر حكمران گيلان كه به حسن اخلاق معروف است مرتبهء وزارت يافته ملاقاتش روى داده جوانى نيكوخصايل شيرين شمايل مهربان خليق وفيق چندى است كه درگذشته اين بيت ازو به يادگار است :
ما در رهش ز پاى فتاديم و ديگرند * آنان كه گفته‌اند به منزل رسيده‌ايم

574 حسرت همدانى

نامش محمد تقى و مردى لاابالى سياح خمار قلاش عياش بوده پيوسته با باده و ساده يار و مجردانه در بلادش گذار و قرار آخر الامر در آن سياحت بدان قباحت درگذشت . ازوست :
مىكشد دل جانب قاتل مرا * مىدهد آخر به كشتن دل مرا
* * *
شور آن شيرين‌پسر داريم ما * شور شيرينى به سر داريم ما
* * *
كسى را كار دل مشكل نيفتد * سروكار كسى با دل نيفتد
* * *
خوابيده تمام فتنهء دهر * چشم تو مگر به خواب رفته
* * *
از آن ترسم كه ترسد قاتل من * به خاك و خون چو بيند بسمل من
* * *
منم آن بلبل مسكين كه به حسرت نگرم * جانب گلشن و گلچين ندهد بار مرا
* * *