نمىگريم چو بخت بد برد از آن سر كويم * كه مىترسم غبار درگهش را شويد از رويم
571 حاجت شيرازى
اسمش يادگار شغلش عطارى و از معاصرين صاحب آتشكده بوده و او نوشته كه به هفتاد سال عمر تأهل اختيار ننموده ، بعد از رجوع از مكه در سنهء 1185 درگذشته . ديوانش را ديدهام از اشعار اوست :
گر مرغ دل اينطور شود صيد تو بايد * هر روز كنى تازه خيال قفسى چند
* * *
به هيچ جا نشود شادمان دل عاشق * يكى است باغ و قفس مرغ رشته بر پا را
* * *
اى دل علاج عشق هم از عشق كن طلب * مشكلگشاى كار تو جز مشكل تو نيست
* * *
در اين ديار كه نام و نشان ز درمان نيست * هزار درد به دنبال يك دل افتاد است
نمانده قوت پرواز در پرم ور نه * قفس شكسته و صياد غافل افتاد است
* * *
نماند ناز شيرين بىخريدار * اگر خسرو نباشد كوهكن هست
* * *
مگر بيرون فتد سوز درون از سينهء چاكم * و گرنه كيست افروزد چراغى بر سر خاكم
* * *
نارفتهاى از ديدهء من بهر سراغت * نظاره به راهى رود و اشك به راهى
* * *
مىكشد جذبهء جان باختنش جانب شمع * نتوان گفت به پروانه كه بىپروايى