تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 292

مساهمون:

ص٢٩٢
نازك و نرم آن‌چنان‌كه رنجه كندتان * بالش مخمل به روى زين نمدزين مقنعهء ننگتان به عادت نسوان * به بود از جنگتان به عادت ديرين طايفهء نوبلوغ و نوخط و نوكار * نوگلشان درع‌پوش سنبل پرچين يوسف عصرند در نكويى و بايد * حلقهء نسوان مصر و حربهء سكين

در مدح خسرو جنت آرامگاه عباس شاه غازى گويد

دوشم به وثاق آمد آن خسرو خوبان * مىخورده و خوى كرده و خندان و غزل‌خوان زلفش به شكار اندر زان حلقهء فتال * چشمش به خمار اندر زان غمزهء فتان خورشيد فروزانش در پردهء ظلمت * در آتش سوزانش سرچشمهء حيوان آويخته از سرو سهى دستهء سنبل * آميخته با سبزهء تر لالهء نعمان سنبل نه زره‌ور بود و سرو زره‌دار * لاله نه زره‌سا بود و سبزه زره‌سان كس سرو نديد است كه بىمعجز عيسى * از زنده بگيرد دل و بر مرده دهد جان سنبل نشنيديم كه بىصنعت داود * خورشيد به جوشن كند و ماه به خفتان هر لاله نيارد خفت بر فرش زبرجد * هر سبزه نباشد جفت با حقهء مرجان اين سبزه مگر سر زده از گلشن فردوس * اين لاله مگر آمده از روضهء رضوان در تابم از آن سنبل پرتاب كه در شهر * دل دزد دو جا نخواهد هم باز به تاوان بشكسته خود و هم خود بشكسته بسى دل * بربسته خود و هم خود بربسته بسى جان مرغى است كه بر گلبن طور است به پرواز * زاغى است كه در گلشن خلد است به جولان بر نور همىپوشد پيرايهء ظلمت * در كفر نهان دارد سرمايهء ايمان كافرش توان خواند و مسلمانش توان گفت * گر خلد به كافر سزد آتش به مسلمان شيطان بود ار شيطان مر خلد برين را * پيوسته ز دستان دهد آرايش بستان هر آدميى را دو ملك باشد همراه * نه هر ملكى باشد همبر به دو شيطان كو فرصت بنهادن دل در كف دلبر * كو مهلت افشاندن جان در ره جانان هر شب منم و شمع و رقمهاى پياپى * هر روز من و جمع و سخنهاى پريشان در دست گهى خامه و استاده به يك‌پا * در پيش گهى جاده و بنشسته بىكران