نازك و نرم آنچنانكه رنجه كندتان * بالش مخمل به روى زين نمدزين
مقنعهء ننگتان به عادت نسوان * به بود از جنگتان به عادت ديرين
طايفهء نوبلوغ و نوخط و نوكار * نوگلشان درعپوش سنبل پرچين
يوسف عصرند در نكويى و بايد * حلقهء نسوان مصر و حربهء سكين
در مدح خسرو جنت آرامگاه عباس شاه غازى گويد
دوشم به وثاق آمد آن خسرو خوبان * مىخورده و خوى كرده و خندان و غزلخوان
زلفش به شكار اندر زان حلقهء فتال * چشمش به خمار اندر زان غمزهء فتان
خورشيد فروزانش در پردهء ظلمت * در آتش سوزانش سرچشمهء حيوان
آويخته از سرو سهى دستهء سنبل * آميخته با سبزهء تر لالهء نعمان
سنبل نه زرهور بود و سرو زرهدار * لاله نه زرهسا بود و سبزه زرهسان
كس سرو نديد است كه بىمعجز عيسى * از زنده بگيرد دل و بر مرده دهد جان
سنبل نشنيديم كه بىصنعت داود * خورشيد به جوشن كند و ماه به خفتان
هر لاله نيارد خفت بر فرش زبرجد * هر سبزه نباشد جفت با حقهء مرجان
اين سبزه مگر سر زده از گلشن فردوس * اين لاله مگر آمده از روضهء رضوان
در تابم از آن سنبل پرتاب كه در شهر * دل دزد دو جا نخواهد هم باز به تاوان
بشكسته خود و هم خود بشكسته بسى دل * بربسته خود و هم خود بربسته بسى جان
مرغى است كه بر گلبن طور است به پرواز * زاغى است كه در گلشن خلد است به جولان
بر نور همىپوشد پيرايهء ظلمت * در كفر نهان دارد سرمايهء ايمان
كافرش توان خواند و مسلمانش توان گفت * گر خلد به كافر سزد آتش به مسلمان
شيطان بود ار شيطان مر خلد برين را * پيوسته ز دستان دهد آرايش بستان
هر آدميى را دو ملك باشد همراه * نه هر ملكى باشد همبر به دو شيطان
كو فرصت بنهادن دل در كف دلبر * كو مهلت افشاندن جان در ره جانان
هر شب منم و شمع و رقمهاى پياپى * هر روز من و جمع و سخنهاى پريشان
در دست گهى خامه و استاده به يكپا * در پيش گهى جاده و بنشسته بىكران