خون سازد اگر دهد دمى آبم * جان خواهد اگر دهد لبى نانم
جلاب عسل نداده بگشايد * از نشتر درد و غم رگ جانم
ز انسان كه سگان به جيفه گرد آيند * با سگصفتان نشانده برخوانم
اينگاه همىزند به چنگالم * وانگاه همىگزد به دندانم
تا چند به خوان چرخ بايد برد * از بهر دو نان جفاى دونانم
اين سفله كه آسمانش مىخوانند * كينش به من از چه روست مىدانم
قرصى دو فزون ندارد و بيند * كز برگ و نوا تهىست انبانم
ترسد كه به كديه صد معاذ اللّه * يكلقمه از آن دو قرص بستانم
هرچند معيل و مفلسم بينى * نه تشنهء آب و گرسنهء نانم
صد شكر كه از وجود خود هردم * بر خوان طعامهاى الوانم
با چشمهء چشم خونفشان فارغ * از ماء معين و راح ريحانم
آنكس كه مرا بداد دندان داد * نان از كف پادشاه ايرانم
عباس شه آنكه از كف رادش * يك قطره فتاد و گفت عمانم
از عكس فروغ مهر چهرش تافت * يك لمعه و گفت مهر تابانم
جانم به وجود جود او زنده است * چونان كه به خون عروق شريانم
دانم كه ز راه تربيت خواهد * باريك ميان بهسان يكرانم
مهماز دهد مرا كه بيش آرد * از خيل مهان به روز مىدانم
اوراقم از آن به اره پيرايد * تا درگذرد ز سدره اغصانم
صدبار به بال اگر زند سنگم * زان بام بود مجال طيرانم
اين خامه شكسته باد اگر باشد * كمتر ز عصاى پور عمرانم
دادم به خلايق و نپرسيدم * كه اعداى منند يا كه اعوانم
زينان كه چو گرگ خون من نوشند * آن كيست كه نيست گربهء خوانم
اى خنجر كين بخار حلقومم * اى نشتر غم بكاو شريانم
در آتش غم چو لاله بفروزم * در خون جگر چو غنچه بنشانم
مانند زرى كه سكه كم گيرد * پيوسته به زير پتك و سندانم
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 290
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٢٩٠