تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 290

مساهمون:

ص٢٩٠
خون سازد اگر دهد دمى آبم * جان خواهد اگر دهد لبى نانم جلاب عسل نداده بگشايد * از نشتر درد و غم رگ جانم ز انسان كه سگان به جيفه گرد آيند * با سگ‌صفتان نشانده برخوانم اين‌گاه همىزند به چنگالم * وانگاه همىگزد به دندانم تا چند به خوان چرخ بايد برد * از بهر دو نان جفاى دونانم اين سفله كه آسمانش مىخوانند * كينش به من از چه روست مىدانم قرصى دو فزون ندارد و بيند * كز برگ و نوا تهىست انبانم ترسد كه به كديه صد معاذ اللّه * يك‌لقمه از آن دو قرص بستانم هرچند معيل و مفلسم بينى * نه تشنهء آب و گرسنهء نانم صد شكر كه از وجود خود هردم * بر خوان طعامهاى الوانم با چشمهء چشم خون‌فشان فارغ * از ماء معين و راح ريحانم آن‌كس كه مرا بداد دندان داد * نان از كف پادشاه ايرانم عباس شه آنكه از كف رادش * يك قطره فتاد و گفت عمانم از عكس فروغ مهر چهرش تافت * يك لمعه و گفت مهر تابانم جانم به وجود جود او زنده است * چونان كه به خون عروق شريانم دانم كه ز راه تربيت خواهد * باريك ميان به‌سان يكرانم مهماز دهد مرا كه بيش آرد * از خيل مهان به روز مىدانم اوراقم از آن به اره پيرايد * تا درگذرد ز سدره اغصانم صدبار به بال اگر زند سنگم * زان بام بود مجال طيرانم اين خامه شكسته باد اگر باشد * كمتر ز عصاى پور عمرانم دادم به خلايق و نپرسيدم * كه اعداى منند يا كه اعوانم زينان كه چو گرگ خون من نوشند * آن كيست كه نيست گربهء خوانم اى خنجر كين بخار حلقومم * اى نشتر غم بكاو شريانم در آتش غم چو لاله بفروزم * در خون جگر چو غنچه بنشانم مانند زرى كه سكه كم گيرد * پيوسته به زير پتك و سندانم