تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 291

مساهمون:

ص٢٩١
چون سيم دغل به هركه بدهندم * هم بازپس آورد به دكانم ناچيزتر از خزف به بازارم * بىقدرتر از گهر به عمانم گويى همه شير درد و غم دادم * مادر چو به لب نهاد پستانم اى شاه جهان بيا ترحم كن * بر من كه ز سر گذشت توفانم شايد كه شنيده باشى از خارج * اوضاع مزارع فراهانم خدام كهن كه پيش ازين بودند * جاروب‌كشان كاخ و ايوانم امروزه ببين كه چون هجوم آرند * بر آب و زمين و باغ و بستانم بستان و سراى من طمع دارند * دربان سراى و بوستان‌بانم من واپس كاروان و پيش از من * رفتند برادران و يارانم گر داغم صد چو ماه كنعان بود * مىگفتم من چو پير كنعانم آسان ز تو باز گردد اين مشكل * چون خود ز تو مشكل است آسانم

هم در شكايت از بعضى سپاهيان و مدح خسرو مغفور گويد

آه ازين قوم بىحميت و بىدين * كرد رى و ترك خمسه و لر قزوين عاجز و مسكين هرچه دشمن و بدخواه * دشمن و بدخواه هرچه عاجز و مسكين تيغ و سنانشان ز كار عاطل و در كار * دهرهء هيزم‌شكاف و داس علف‌چين ريشك رشكين گرفته جادهء بالا * سبلت پشكين فتاده جانب پايين قوز برآورده از توالى عشرات * . . . رها كرده از حوالى تسعين رو به خيار و كدو كنند چو رستم * پشت به خيل عدو دهند چو گرگين با سپهى اين‌چنين و يك‌دو سپه‌دار * راند وليعهد تا به معركهء كين نعرهء كوس آن‌چنان‌كه نعرهء تندر * حملهء روس آن‌چنان‌كه حملهء تنين لشكر قزوين و خمسه و رى از آن دشت * بازپس آمد ز باد توب نخستين پس خبر آمد به بارگاه و به هركس * لازم و واجب شد اين تعنت و تهجين كاى همه سركردگان جيش كه داريد * اسم خوانين و راه و رسم خواتين آينه بگرفته در انامل مخضوب * غاليه افشانده بر محاسن مشكين