خورشيد جهان گردد ازو تيره و پنهان * خورشيد شهان آيد ازو روشن و پيدا
اندر دل اين گرد برافروزد گويى * نورى كه فروزان شده بر سينهء سينا
يا خود به عيان بينم امروز درين دشت * رازى كه شنيدم به خبر از شب اسرا
يا موكب مسعود وليعهد درين روز * بر خرگه عالى رسد از جرگه اعلا
عباس شه آن خسرو غازى كه ز آغاز * هم ياور دين آمد و هم داور دنيا
زان دشت همه اسب و سوار است سراسر * زان شهر همه نقش و نگار است سراپا
دشت از تكاسبان و سواران دلاور * شهر از قد رعناى جوانان دلارا
خلدى است بياراسته در ساحت گيتى * چرخى است بپاخاسته از مركز غبرا
گل رويد و سرو امروز در كوچه و برزن * مه پويد و مهر امروز بر پشته و صحرا
سرو و گل و نسرين همه در جوشن پولاد * مهر و مه و پروين همه در سدرهء ديبا
ديبا همه زيباتر از استبرق جنت * جوشن همه روشنتر از آيينهء بيضا
يك قوم گزيده سر انگشت تحير * يك قوم گزيده لب ديوار تماشا
عالم همه سرتاسر در عشرت و شادى * من مانده در كنجى و انديشهء سودا
و له
گر در دوجهان كام دل و راحت جان است * من وصل تو جويم كه به از هر دوجهان است
من كوى تو جويم كه به از عرش برين است * من روى تو بينم كه به از باغ جنان است
تا با سر زلفين تو داريم سروكار * ما را چه سروكار به كار دوجهان است
در كيش من ايمانى اگر هست به عالم * در كفر سر زلف چو زنجير بتان است
گر واعظ . . . بجز اين گويد مشنو * اين احمق بيچاره چه داند حيوان است
گر مذهب اسلام همين است كه او راست * حق بر طرف مغبچهء دير مغان است
او خون دل خم خورد اين خون دل خلق * باور نتوان كردن كه اين بهتر از آن است