و له ايضا
از تو اى دوست به هر رهگذرى مىبينم * يا دل سوخته يا چشم ترى مىبينم
عيب زاهد همه آن است كه اين عشق مرا * عيب دانست و من آن را هنرى مىبينم
با بد و نيك جهان دل بنه اى خواجه كه من * اين بد و نيك به دست دگرى مىبينم
شاهى آن است كه سر در قدم دوست دهند * ور نه در تاج شهى دردسرى مىبينم
* * *
چون در اوضاع جهان هيچ قرارى نبود * سر زلفى به كف آريم و قرارى گيريم
چارهء بىسروسامانى ما جز اين نيست * كه اگر دست دهد زلف نگارى گيريم
* * *
در خرابات مغان گر قدح باده زنى * پشت بر خرقه كنى پاى به سجاده زنى
تو چه دانى چه شود كار من نامه سياه * اى خردمند كه لاف از ورق ساده زنى
گفتم آزادهدلان بىخبرند از غم عشق * چون بديدم تو ره مردم آزاده زنى
خرمى قسمت ما نيست به گيتى توحيد * دست و پا چند پى قسمت ننهاده زنى
و له
بىتو هردم كه مىرود نفسى * نيست ديگر اميد بازپسى
چه كند گر نميرد آن مشتاق * كه ندارد به دوست دسترسى
ترسم آخر نفس فروگيرد * ما نگيريم دامنت نفسى
* * *
لازم است احتمال جور آن را * كه گرفتار گشت در بندى
يا رب اين شكر از كجا برخاست * كه ببرد آبروى هر قندى
و له
هركجا برخاست زينسان شاهدى * اندر آن كشور نماند زاهدى
عاشق و معشوق را رازى كه هست * در ميان محرم نباشد قاصدى